برای دخترکم ...

مثل همه مادرانی که در انتظار کودکانشون هستند و گاهی در رویاهای آینده غرق میشن منهم دیروز غرق رویای آینده دخترم بودم.

رویاهای همه مادرها همیشه چیزی جز خوشبختی فرزندشون نیست.میبینن که بچه ها بزرگ میشن .که راه میرن. که دندون هاشون یکی یکی در میاد. رویا ها همیشه شیرینند. گرچه که گاهی یک دلواپسی هایی از پشت کوه ها سرک میکشند اما رویا شیرینه.

این دل نوشته یک مادر برای دخترشه که روزی اونرو خواهد خوند.

دخترم ، منهم مثل همه مادرها برای تو رویا های شیرینی دارم. اما توی همه این رویا ها روزی رو میبینم که من با دخترم نشستم و قرار راز بزرگی رو براش فاش کنم.نمیدونم اونروز چی میشه. شاید اینقدر رابطه ما تا اونروز قوی شده باشه که این راز هیچ خللی توی زندگیمون ایجاد نکنه. شاید هم همه روال زندگیمون را عوض کنه.

دختر مامان ، دلم میخواد برات از سختی بدست آوردنت بگم تا هیچ وقت به فکرت هم نرسه که تو یک اتفاق ساده و آسون بودی.

از روزی که حیات پیدا کردی مادرت به خاطر تو سختی کشیده. شاید طرد شده. شاید کارش رو از دست داده. شاید محبور بوده به خاطر علاقش به تو با هر درد و سختی تورا نگه داره به امید تولدت. نه ماه به خاطر تو سختی کشیده.

من تولدت را نمیدونم چون ندیدم اما میدونم آسون نبوده. تولد همیشه سخته چه اولیش چه دوبارش. برای متولد شدن باید درد کشید. فریاد زد. برای تولد تو کسی درد کشیده . از ته وجودش فریاد کشیده. سختی دیده.تا تو متولد شدی.

فکر نکن رها کردن هیچ فرزندی برای مادرش آسونه. مادری که نه ماه را تحمل میکنه نمیتونه به راحتی تصمیم به رها کردن فرزندش بگیره. چون اگر میتونست نه ماه رو به خودش زحمت نمیداد و همون اول وقتی اندازه یک لوبیای کوچولو بودی رهات میکرد.

مادرت با عذاب و درد تو را به سرنوشت سپرد. روزی تو هم مادر میشی و باور میکنی که مادرت همیشه یک کنجی از دلش زخم رها کردن تو را داره.

از خودم برات میگم. از روزی که با این تصمیم اومدیم . این تصمیم آسون نبود. گرچه که گوشه های دلمون به خودمون برای این تصمیم افتخار میکنیم اما مادرم آسون نبود و نیست. یک روز تو هم مادر میشی و میبینی آسون نیست.

از روزهای گرم تابستون برات میگم که منی که یک قدم راه را  هم با ماشین میرفتم به خاطر کارهای اداری شما باید از پارک شهر تا بازار را پیاده میرفتم و میومدم. شاید چند بار در روز.

از روزهایی که باید توی پزشکی قانونی کنار دزد و معتاد دستبند به پا و دست مینشستیم تا آزمایش بدیم.

آسون نبود که به خاطر انجام شدن سریعتر کارهامون منت هر کس و ناکسی را که کم هم نبودند بکشیم.

نبودی روزهایی که پله های دادگستری را با امید بالا و پایین میکردیم. نبودی روزی که اشک مامانت رو توی همون دادگستری در آوردن تاهمه بفهمند که من دلم شکسته.

سخت بود که هر روز جلوی منشی بی ادب قاضی سر خم کنیم و بابایی هی پاکت پر توی جیبش بکنه تا یک امضای ساده را برای ما بگیره.

مادرم سخت بود که برای همه سفره دلمون را باز کنیم. برای قاضی برای منشی برای سرباز کلانتری برای مامور آزمایشگاه برای مددکار بهزیستی. برای همه توضیح بدیم هزار بار که ما تا حالا نتونستیم بچه دار بشیم. برای همه ثابت کنیم ما آدم های خوبی هستیم و صلاخیت نگه داری از تو رو داریم. اینکه تا توی خونمون را بهشون نشون بدیم و دیگه هیچ حریم خصوصی بین ما و اونها نباشه.

مادرم آسون نبود که به مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هات بگیم میخوایم چه کاری بکنیم.

آسون نبود که مامان نه ماه نقش یک زن باردار رو بازی کنه. آسون نبود به خدا آسون نیست.

فکر میکنی وقتی داشتیم با هزار شوق برات از مادر کر خرید میکردم و روی موبایل بابت خبر دادن مدیر جدید بهزیستی میگه ما بچه نمیدیم بره کشور کفر ما چه حالی داشتیم؟

فکر میکنی آسون بود که بیایم و از اول همه چیز را شروع کنیم. و تو همه این مدت از هیچ چیز خبر نداشتی.

فکر میکنی آسون بود که ببینم بابایی می خواد از شدت عصبانیت سر مدیر جدید بهزیستی را بکنه اما به روش نمیاره و توی خودش میریزه تا آقای مثلا دکتر کارها را از این خراب تر نکنه.

مامانی آسون نبود ببینم بابایی  همه تمرکز و اون اعتماد به نفسش داره از دست میره.چون همه حواسش به این بود که یک راه تازه پیدا کنه.یک راه دیگه به تو.

دختر مامان از همه سخت تر انتظاره. روزهایی که میخوای زودتر شب بشن و شب هابیی که خوابت نمیبره از خبری که فردا از از اون آبستنه.

اینهمه برنامه ریزی برای هر لحظه و هر دقیقه ، روزها فکر برای هزار نکته ریز و ظریف.

با هزار ترس و دلهره خبر گرفتن از بهزیستی  و شنیدن اینکه حالا صبر کنین.

آسونه که اتاقت رو با هزار شوق بچینم اما از ترس اینکه نمیدونم چی میخواد بشه پس نباید دل بست توش نرم.

روزی که راز بزرگ زندگیمون برات فاش بشه این رو بدون تو نه آسون آفریده شدی نه آسون متولد شدی نه آسون وارد زندگی ما شدی. از اون روزهای داغ تابستون تا این روزهای -۱۷ درجه هیچ لحظه ای آسون نبود.

برای اینکه تو به آسایش برسی قلبی رفت زیر پا تا تونست تصمیم بگیره که تو به آینده بهتری جدا از اون  نیاز داری. یک زن و مرد خورد شدن و دوباره ساخته شدن تا تو رو شریک خوشبختی خودشون بکنن.

تو اصلا اتفاق ساده ای نبودی و نیستی. تو یکی از پر ارزش ترین مخلوقات خدایی که اینطور به خاطرش باید همه امتحان بشند.  رویای من برای تو چیزی جز خوشبختی و آرامش نیست و میدونم که خدا هم همین تقدیر رو برای تو داشته.

روزی میرسه که تو خواهر بزرگ چند تا فسقلی دیگه هستی اما باور دارم که هیچ کدوم به سختی تو بدست نیومدند.

/ 25 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگاهی نو

بهترين ها را براتون ارزومند هستم و اميدوارم زودتر دخترتون به جمع شما بياد و زندگی زيباتر از اونی که هست براتون بشه. خيلی دوست دارم که بدونم برای اتچمنت با بچه از چه متد هايی استفاده می کنی.اين هم سيو شه برای دختر دلبندتون تا بياد

گوبولی

الهی که اون روز زودتر برسه که کوچولوت بزرگ بشه و درک کنه اين همه سختی هايی رو که مامان و باباش برای بدست آوردنش کشيدن. خدايا به بزرگيت شکرت. به بخششت شکر. خدايا اونقدر شکر که تو راضی باشی.

نازنين

عزیزم تمام نوشته هات را خوندم میشه مراحل را به من بگی ؟ برای ایرانیانی که میخوان از ایران آداپت کنن اما در ایران زندگی نمی کنن. مرسی

گودمام

عزيزم سلام بزرگی دلت دلم رو لرزوند. به ياد اشکايی که تو دوران سخت انتظار کشيدم اشک ريختم. پا به پای دل شکسته ات بغض کردم و آه کشيدم. خدا هميشه سرافراز و سالم نگهت داره

سميرا

سلام عزيز دلم از خدا می خوام که اين دوران سخت انتظار ماها زودتر تموم بشه منم هميشه به يادت هستم

دکتر کوچلو

چقدر قشنگ مينويسيد.....اشک آدم رو در ميا ريد...

محسن

خيلی از وبتون خوشم اومد

مامی هانی

چقدر قشنگ ... من بار اوليه که نوشتهاتون رو خوندم...دو تا از دوستان پسرم اداپ شده اند و بچههای شادی هستند که پدر و مادرشون خیلی راحت و باز به همه این موضوع رو میگند... يکی از نزديکان من هم اينکار رو سالها پيش انجام داد (تظاهر به حاملگی) و الان اون دختر کوچولو ۱۶ سالشه.. البته تقريبا تمام فاميل ميدونند .. ولی همه ما بزرگ شدنش رو دیدیم و اونقدر اين رابطه قشنگه که به ذهن کسی نمی اد و شاید هم اصلا کسی يادش نيست که این دختر از این مادر نیست.. شاید روزهای شیرین اینده این سختیها رو هم از یاد شما ببره و اصلا چنین روزی نیاد....

فروغ

من هم 3 ساله که آرزو دارم صدای یه نی نی کوچولو منو از خواب بیدار کنه ولی افسوس که دارم مثل به شمع آب می شم ولی نمی دونم چیکار کنم

جمعمون جمعه(دايي بهنام)

به نام نامي پروردگار خالق اين همه گل تو سبزه زار سلامي از دايي بهنام بي شمار خدمت همه دوستان پر شمار جمعتونم پايدار عزمتونم استوار اي خونه دار و بچه دار ز نبيل و بر دار و بيار با كمال افتخار اومدم در خونتون تا جمعمون جمع بشه و غم دلمون كم بشه و دوستيهامون هميشه بمونه يادگار..... سلام جالب بود.... به من سر نمي زنيد؟.... خوشحال میشم ....خوشحال میشید..... نظر یادتون نره.... به امید دیدار........ [گل][لبخند][بدرود]