ترس

می ترسم. روزی که نقش یک ز ن باردار را شروع به بازی کردن کردم هرگز فکر این روز را نمی کردم.

اوایل احساس بدی داشتم چون فکر می کردم همه می دونند حقیقت چیست و می فهمند که دارم فریبشون می دهم. نمی دونم میشه اسم این رفتار رو هم دروغ گفتن گذاشت یا نه ولی بهر حال راست گفتن هم نیست.

کم کم به این کار دارم عادت می کنم گرچه هنوز احساس خوبی ندارم. ولی الان احساس بدی که از دروغ گفتن پیدا می کردم به یک ترس تبدیل شده.

هرچه در متقاعد کردن اطرافیان به اینکه باردار هستم موفق تر پیش میرم ترسم هم بیشتر میشه.

ترس از دروغ. وقتی من می تونم به این راحتی (البته نه خیلی راحت) نقش بازی کنم و کاری کنم که دیگران باورم کنند می ترسم. حتی گاهی آنقدر در نقشم فرو میرم که تمام حالت های آن هفته از بارداری را احساس میکنم.

 می ترسم. از اینکه نکنه تا به حال هم داشتم نقش بازی میکردم. یعنی من تا به حال خودم بودم؟

نکنه روزی این پوسته بشکنه و من واقعی اونی نباشه که دارم نقشش را بازی میکنم. نکنه اینقدر به این بازی عادت کردم که یادم رفته کی بودم.

می ترسم. درست همون لحظه ای که فکر میکنم انسان خوبی هستم می ترسم. نکنه من خوب نباشم و نقش آدم خوب را بازی می کنم.

می ترسم. هزار بار تکرار کرده ام به کاری که می خواهم بکنم ایمان دارم. من ایمان دارم که می خواهم کودکی را به فرزندی قبول کنم. اما نکنه روزی بفهمم که اینها همه نقش بازی کردن بوده.

نکنه روزی از تصمیمم برگردم.نکنه نتونم روزی کودکم را دوست داشته باشم.نکنه وسوسه باردار شدن من را از پوسته ام بیرون بکشد و تبدیل به موجودی خودخواه بشم که فقط به ارضا شدن احساس سرکوب شده اش فکر می کند. نکنه من فقط دارم برای اینکه نشون بدم چه آدم خوبی هستم اینکار را انجام میدم.

بعد به خدا فکر میکنم.ترسم تبدیل به یک آگاهی میشه. به اینکه کسی همیشه مراقب ماست.

آگاهی از اینکه او همیشه بهترین ها را برای من خواسته آرامم می کند.

خودم و خدا بهتر از هر کس میدونیم من هیچ وقت دعا نکردم که بچه دار بشم. مغرور نیستم . به حکمت خدا قلبا اعتقاد دارم. تنبل هم نیستم همیشه به راه های دیگه فکر کردم. خدایا من از تو نمی خوام باردار بشم چون میدونم تو همیشه بهتر از من صلاحم رو می دونی ولی بهت التماس می کنم من را از این پوسته در نیار مگر به حال بهتر. خدایا به من اجازه بده به حرفهایی که می زنم معتقد باشم. اجازه بده انسان خوبی باشم. ما را هیچ وقت به دروغ و غرور عادت نده.

من واقعا میترسم ولی دعا میکنم این ترس با من باشه تا مبادا یادم بره که خوب بودن را دوست دارم و باید مواظب باشم مبادا  تعریف ها و تعارف های دیگران مغرورم نکنه .ترسم یادم می اندازه که اگر خدا نمی خواست و اجازه نمیداد که خوب باشم ،من همون آدم خطاکار و پر از گناهی هستم که سعی می کنم در خودم دفنش کنم و از اینکه روزی بیرون بیاد می ترسم. 

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ونوشه مامان سارا

سلام خانمي خوب ، مهربون و صادق ميگم صادق چون تو در نهايت راستي و صداقت داري مينويسي . من مطمئنم كه يكي از بهترين مادرهاي دنيا ميشي . مطمئنم و كم نبودند مادرهايي از اين دست كه بخاطر مهر و عاطفه شون به يه بچه بي پناه بعد از سالها خدا دامنشون رو با قدم يه نوزاد سبز كرد . براتون دعا ميكنم و منتظرم تا بقيه خاطراتتون رو ببينم .

سميرا

سلام خانومی گل کجايی خبری ازت نيست نگرانتم بيا بگو چه خبری داری ؟

مهنوش (مامان ّنی جون)

آها حالا فهميدم مادر بودن که به ۹ ماه بارداری نيست نترس خدا با توئه عزيزماگر چه خدائيش بارداری هم سخته

سارا و ماهان

سلام مامانی مبارک باشد.مهم داشتن پدر و مادر فهميده ای مثل شما دو نفر است.نقش شما دو نفر در زندگی اون بچه خیلی مهم تر از والدین خونیش است. من خيلی از حرف اون خانم توی پزشکی قانونی ناراحت شدم و متاسف. کدوم آدمی توی دنيا تونسته خانوادش را انتخاب کند ؟؟؟به نظر من همه بچه ها پاک و معصوم هستند.

ساحل

مامان گلی کجايی؟بگوببينم چی کارا کردی؟منهم هميشه قبل از ازدواجم فکر ميکردم اگه دو نفر بچه دار نشن خيلی راحت ميتونن يه بچه ديگه روخوشبخت کنن اما الان می فهمم که چندان هم آسون نيست......ولی اگه واقعا به اين نتيجه رسيدی آفرين به تو وهمسرت......به نظرم اين ترسها هم طبيعيه.....حتی يک زن باردار هم از اينکه مادر خوبی برای بچش نباشه ميترسه....اينطور نيست؟منتظر خبرهای خوب خوب هستيم اگه اجازه بدی لينکت می کنم