افسانه آه...

امروز به آه فکر میکردم.

نه اینکه فکر کنید اینقدر بی کار و بی درد هستم که از این فکر ها میکنم. نه.

از بس که این چند وقت آه از نهادم برآمده یا بر آوردند به معجزه آه فکر میکردم.

از بس که برآورد غمت آه از من      ترسم که شود به کام بد خواه از من

مامانی گلم. تربچه ی خوشگلم. تو بی خبر از همه جا توی دل مامانت نشستی و شایدم مثل این عکس های توی کتابها داری انگشت شصتت را می مکی و خبر نداری که این یکی مامان و بابات چه دماری از روزگارشون داره در میآد تا تو را بدست بیارند.

عسلم. واقعا اگر شوق بغل کردن و بوسیدن تو نبود ، اگر رویای بو کردن و شیر دادن تو را نداشتم  با اینهمه مشکل آه هم نمی تونست برای ما کاری بکنه.

اما آه معجزه میکنه. وقتی خیلی بغضت گیر کرده آه که می کشی انگار سبک میشی. نمیدونم این آه از کجا میآد ، خودش میدونه که باید بیاد. انگار یک طوفانی از ته وجودم می پیچه و میاد بالا . اینقدر با قدرت از من دور میشه که برای من فقط خستگی عبورش روی تنم میمونه .

اما این خاصیت جادویی فقط وقتی هست که که خود آه پیداش بشه نه وقتی که من به زور می خواهم آه بکشم. زمانی که یو گا میکردم مربی میگفت تنفس درست ، خاصیت درمانی داره و واقعا تنفس درست به من خیلی کمک میکرد. شاید این آه هم از همان درمانگر های طبیعت است .مثل داروهای گیاهی.  

 قبل ها آه را غمگین میدونستم. اما حالا از آه خوشم میآد. دوستش دارم و یک وقتهایی که دارم از ناراحتی منفجر میشم آرزوی یک آه درست و حسابی را میکنم .

خوب مادر شدن به این شکل و روش این خاصیت را داشت که چشم ما را روی خیلی چیزها باز کرد. خیلی چیزها که سالهای سال برای ما سمبل یک احساس خاص بودند یا یک معنی مشخصی داشتند رنگ عوض کردند و از یک منظر دیگه دیده شدند. معنی های جدید پیدا کردند . مثل همین آه عزیز. هر چیزی در این دنیا در جاییکه هست باید باشه و باید در برابر این نظم و حکمت فقط تعظیم کرد . واقعا اگر آه نبود چی میشد؟

من از اون دست آدم هایی که دوست دارند همه چیز را به عرفان و دین ارتباط بدهند نیستم و اصلا خوشم هم نیاد. ولی واقعا کم کم دارم متوجه میشم که در هر اتفاقی ، هر جنبش و حرکتی، هر سفری ، مهم مقصد نیست مهم نتیجه نیست . مهم اون راهیست که میریم اون حرکتی است که میکنیم. مهم نیست برسیم یا نه اما من دارم کم کم متوجه میشم همین اتفاق ها مهمند. لطفا من رو مسخره نکنید ولی من دارم کم کم میگم شاید باید حتی برای مشکلاتمون هم شکر کنیم. من قبلا فکر میکردم برای عارف شدن و صوفی شدن باید رفت گشت نشانه ها را پیدا کرد ریاضت کشید. اما می بینم برای شناخت باید از همین دور و بر خودم شروع کنم. از همین آه مثلا. واقعا اگر میدونستم قرار است به خاطر بچه دار نشدن توی یک همچین راهی قرار بگیرم آرزو میکردم زودتر اتفاق می افتاد. من یک آدم معمولی هستم که هرروز توی زندگی معمولیم به معجزه های جدید دارم میرسم که همیشه بودند اما من نمیدیدم.

شاید دیگرون بگند که ما با اینکار ثواب میبریم. اما به نظر من همین که چشم ما باز بشه و درست ببینیم بزرگترین لطف خدا در حق ماست.

تازه تازه دارم معنی شعر سهراب را می فهمم که چشم ها را باید شست.

حالا فکرش را بکنید من با این عقل معمولی از کشف خاصیت آه اینقدر خوشحالم و احساس فیلسوف شدن میکنم. واقعا آدم های  بزرگ چه مزه ای از اینهمه معجزه و حکمت برده اند. خوب لذت زندگی یعنی همین دیگه. خوش به حالشون.

یک روز که نخودچی اونقدر بزرگ شده بود که بتونه تمرین تنفس کنه حتما براش از افسانه آه و معجزه اش حرف میزنم.

/ 7 نظر / 28 بازدید

سلام عزيزم واقعا که زيبا نوشتی آره راست می گی من تا به حال به اين مسئله فکر نکرده بودم که اين چند وقته من خيلی آه می کشم ۳ بار نوشته هات را خوندم و اشک ريختم خدايا دل ما دو تا را شاد کن و کاری کن که با صبوری زیاد از پس مشکلاتمان برآییم مامان آینده خوبم آیا شما مثل ما همه مراحل باروری را گذرانده اید ؟ دوست داشتی برام ایمیل بزن تا از تجربیات هم استفاده کنیم به امید روزی که عکس نی نی نازت را ببینم می بوسمت

سميرا

يادم رفت که اسمم و بگم ببخشيد

السانا

براتون ارزوی بهترين ها رو دارم

ونوشه مامان سارا

سلام ماماني منم وقتي نوشته ات رو خوندم يه آه كشيدم . برات بهترينها رو آرزو كردم . راستي فكر ميكني ني ني ات سفيده يا سياه بور يا مشكي اينم خودش كلي هيجانه

سميرا

مامانی گلم کجايی ؟ چقدر دير به دير آپ می کنی هرروز ميام بهت سر می زنم اما نيومدی نگرانم آخه منتظرتم با خبرهای خوب عزيزم

سميرا

دیگه خیلی خیلی نگرانت شدم بیا کجایی ؟ خانوم خانومها ؟