در نظر بازی ما بيخبران حيرانند...

یک زمانی بود که من فکر میکردم واقعا این ضرب المثل هایی ایرانی از کجا به ذهن قدیمی ها رسیدند. هنوز هم نمیدونم از کجا اما میدونم باید بعضی ها را جدا با زر نوشت.

شنیده بودم که عقل مردم به چشمشون است. ولی حالا باور کردم. وقتی این را باور کردم تازه یاد خودم افتادم که من هم از همین مردم هستم و ای وای که چقدر برای دیگران با همین عقل چشمم حکم صادر کردم.

چند وقت پیش برای اولین بار بعد از خبر بارداری من ، در یک مهمانی خانوادگی شرکت کردم. همه عمه ها و خاله ها و عموها و بچه ها بودند.

همین که من و همسرم وارد شدیم هر کس همراه با تبریک یک نظری هم میداد. یک عده می گفتند حتما فرزند ما پسر است بعضی هم مطمئن بودند که دختر است. من واقعا تازه اون زمان بود که فهمیدم چقدر ما در قضاوت هایمان اشتباه میکنیم.

فقط من و همسرم و پدر و مادرم میدونستیم که من باردار نیستم و واقعیت این بود. ولی من تونسته بودم با یک لباس بارداری و کمی خاطرات دوران بارداری که حفظ کرده بودم به همه  بقبولانم که باردارم و حتی به من میگفتند چقدر چهره ات عوض شده. ورم کردی. چشم هات براق شدن و ...

یکی از اقوام من که سالها باردار نشده بود مثل ما فرزندی را به فرزند خواندگی قبول کرده اند ولی همه از ماجرا خبر دارند .همین خانم اون شب به من گفت چقدر چهره ات عوض شده . گمانم پسره نه؟ یکی دیگه از اقوام در جوابش گفت نه عزیزم شما تجربه نکردی نمیدونی. این تغییرات مربوط به دختره. حتما دختره.

من ته دلم تلخ خندیدم و گفتم اتفاقا تنها کسی که تجربه من را داره همین خانم نابارور است . نه شما که همه فقط به ظاهر قضیه نگاه کردید و به قول معروف گول خوردید.

البته من از اینکه دیگران باورم کردند خوشحالم اما واقعا تصمیم گرفتم از این به بعد در مورد قضاوت و نظر دادن در مورد دیگران خیلی خیلی مواظب باشم.

انگار ما در این سفر عجیب و پر ماجرایمان برای بچه دار شدن  به شهر های نا شناخته ای از واقعیت و حقیقت زندگی میرسیم که اگر مقصدمان جای دیگری بود از آنها نمی گذشتیم. شاید باید این مسیر را طی کنیم تا بتوانیم پدر و مادر خوبی برای فرزندمون باشیم.

روزهای این سفر برای ما پر از تعلیق و دلهره است . دلهره از فاش شدن رازمون و یا درست پیش نرفتن برنامه هامون. مثل هوای بهاری یک روز خبر ها آفتابی اند یک روز سرد و زمستانی.

راستی این را هم باید بگم که گرچه قبل تر از پدر و مادرم دلخور بودم ، اما حالا دیگه اوضاع فرق کرده. شاید این هم از همون قضاوت ها بود. مادر خیلی ذوق دارخ و مثل خیلی از مادر بزرگ ها همه فکر و حواسش نوه اولش است.

یکی دیگه از نعمت های این سفر این بود که روابط خانوادگی ما را جور دیگری کرد. ما به هم نزدیک تر شدیم و یاد گرفتیم برای اینکه از سو تفاهم و دلخوری جلوگیری کنیم باهم رو راست و یک دل باشیم و احساساتمون را به هم درست منتقل کنیم. باور کنید این یک نعمت بود برای من که همسرم اینقدر با مادرم نزدیک بشه که با هم درد دل کنند یا مادرم و مادر همسرم نا گفته های زندگیشون را باهم شریک بشند . اینها همه از نعمت های این سفر بود و هست. اگر من مثل همه باردار می شدم هرگز این اتفاقات نمی افتاد.

در نظر باز ما بیخبران حیرانند                            ما چنینیم که نمودیم دگر ایشان دانند

/ 8 نظر / 17 بازدید
ساحل

واقعا همينطوره که ميگی.. اميدوارم بقيه راه روهم به سلامتی بری مامانی آینده اگه موافق تبادل لینک بودی خبرم کن من همیشه وبلاگتو میخونم ومنتظر خبرهای خوبم الانم اشک توی چشمام حلقه زده و داره همینجور میاد

سارا

خوشحالم که همه چيز داره به خوبی پيش ميره عزيزم دعا ميکنم که هيچ اتفاقی نيفته و اوضاع همينجوری خوب پيش بره تا ۹ ماه ديگه بتونی جگر گوشه ات رو در بغل بگيری آفرین! شما و همسرت انسانهای والایی هستید و من شما رو تحسین میکنم

مريم

از اينکه به وبلاگ ما سر زدی ممنونم.من هم برليت آرزو می کنم که هر چه زودتر به آرزويت برسی و همه آرزو و رويای مادر شدن برايشان به واقعيتی شيرين تبديل شود.من توی شبهای قدر دعا کردم که خدا اين نعمت بزرگش را به همه عنايت کنه.من سعی ميکنم سايت شما را لينک کنم شما هم اگر اين زحمت را بکشی ممنون می شم.

نرگس

ببخشد اسمم درست تایپ نشد

نر

من ايران زندگی نميکنم و ازدواج کردم و ۲۸ سالمه ميتونم ازتون مراحل ادابت بچه رو بپرسم و اينکه برام سنش فرق نميکنه البته و خيلی دلم ميخواد بذونم و اگه بشه انجام بدم چه شرايطی ذا ره و چی از ادم ميخوان و چفدر طول ميکشه لطفا کمکم کنيد

ونوشه مامان سارا

سلام ماماني خيلي نگران نباش . البته من يه خاله اي دارم كه فرزندي رو مثل شما يكي دو روز بعد از تولد به فرزند خوندگي قبول كرد اما ما همه ميدونيم . البته خود اون دختر كه الان فكر كنم ۳-۴ سالي داره نميدونه . اما هيچكدوم از ما فكر بدي نكرديم جالب اين بود كه وقتي رفتيم ديدن كوچولوشون خاله ام مثل زنهاي زائو همچين بي رمق شده بود كه ما كلي سر به سرش گذاشتيم . به هرحال مهم نيتته براتون آرزوي موفقيت ميكنم

یاهی

سلام عزیزم خوبی؟ وای چه بامزه که هرکس یه چیز بهت میگفته..آخه واقعا اینطوریه و هرکی هرچی خودش دوست داره میگه...من امروز رفتم سونوگرافی و بچم دختر بود...الان 14 هفتمه ...تو چند هفته ت هست؟ البته من و تو یه فرق بزرگ با هم داریم....اینکه من این دوران رو دارم توی بیحالی و بی خبری و بی فکری میگذرونم....در حالیکه تو با آگاهی و تفکر پیش میری....موفق باشی عزیزم...امیدوارم ما هم بتونیم از شما درس بگیریم.

سهم من

مادر شدن قشنگترين حسيه که يک زن ميتونه داشته باشه و خداوند نميدونم چرا به اون کسانی که لياقت اين حس قشنگ رو دارند چنين نعمتی نميده و به اونهايی که بهتر و عشقانه تر از اين حسشون لذت ميبرند غم غربت و دوری و جدايی از فرزند رو هديه ميکنه . منم اون مادری که ۲ ساله در سوگ فرزندش مویه میکنه و غریبانه سر در گریبان داره . ارزوی فرزند نکن که از دست دادنش و تحمل دوریش خیلی سخته .