خانه دوست

دیروز با همسرم به یک شیرخوارگاه رفتیم.

اصولا در شیرخوارگاه ها اجازه ملاقات با بچه ها را نمی دهند ولی به لطف یک دوست ما این اجازه را پیدا کردیم.

صبح که سوار تاکسی مسیر را نگاه می کردم هرچه که پایین تر می رفتیم تصویر من از شیرخوارگاه به همان یتیم خانه های فیلم ها نزدیک تر میشد. یک ساختمان نمور و قدیمی. بچه هایی با لباسهای کهنه و قیافه های کثیف و غمگین. شاید چون این مرکز در پایین شهر بود من اینطور تصور میکردم یا مگر ما آدم ها چند بار به اینجور جاها رفتیم که بدانیم آنچه که در فیلم ها دیدیم چقدر به واقعیت نزدیک است.

خیلی نگران بودم. تاثیری که این دیدار بر همسرم می گذاشت برام خیلی مهم بود. همسرم برای این دیدار خیلی تاکید داشت البته درست هم بود چون ما هر دو هیچ تصوری از جایی که کودکمان می خواست از آنجا بیاید نداشت.

تمام مدت تا رسیدن دلشوره داشتم که مبادا این کار توی ذوق همسرم بزنه.

وقتی رسیدیم به مرکز ( که می دانم خیلی پایین شهر بود) با وارد شدن به محوطه گمان کردم اشتباه شده.

اینجا یک پارک سرسبز بود . از آن ساختمان نمور و کثیف خبری نبود. اتاق خانم مدیر که انصافا مدیر صفت بسیار مناسبی برای ایشون بود یک اتاق تمیز و پرنور بود که با عکسهای قاب شده بچه ها که می شد حدس زد بچه های همان مرکز هستند تزیین شده بود.

بعد از یک صحبت کوتاه ما به سالن بچه ها رفتیم. کفشهایمان را در آوردیم و پا به سرزمین کودکانی گذاشتیم که هیچ تصوری از آنها نداشتیم.

همین که ما وارد شدیم چند تا بچه به سمت ما دویدند. بین بچه یک دختر بسیار بسیار زیبا بود به اسم نرگس. شاید در اولین لحظه ما به خاطر زیباییش توجهمون به سمت او رفت ولی یک آن دیدم ۵-۶ تا بچه دیگر همه به ما زل زدند .

شاید بقیه بچه به زیبایی نرگس نبودند و لی تازه دیروز بود که من فهمیدم بچه ها برای پدر و مادر زیباترین افراد هستند. ما دیروز در مقام پدر و مادر نمی توانستیم کسی را انتخاب کنیم. زیبایی و زشتی چقدر زود برای ما بی معنی شد.

ایجا نه کثیف بود و نه غمگین. یک سالن بزرگ با چند اتاق خیلی خوشرنگ با اسباب بازی ها و وسایل نقاشی زیاد. بچه ها همه تمیز و خوشرو. لباسهای قشنگ  و مرتب. و خدای من عجب مربی هایی.

من می دانستم که حقوق این مربی ها خیلی خیلی کم است و اصلا قابل عرض نیست. خود ما اگر حقوق خوب نگیریم چقدر وجدان کاریمان را حفظ می کنیم. این جور موقع ها همیشه کارمند ها می گند هر چه قدر پول بدی همونقدر آش می خوری.

ولی خدایا منکه از خودم خجالت کشیدم. مربی های بچه ها اینقدر خوش اخلاق و با مسئولیت بودند که کاش همه مثل اونها کار می کردند. اینهمه بچه با ایهمه خواسته و این چند تا مربی مهربون . اینجه یک خونه بزرگ بود با مادرانی که واقعا مادر بودند.

بچه ها حتی یک استخر بزرک در حیاط داشتند که تمام تابستان در آن شنا و بازی می کردند و عجب شنیدن فریاد های از سر شادی این بچه در استخر خوش آیند بود.

مدیر این مرکز یک خانم بسیار مدبر و دست و دلبازی بود که گمان نمی کنم خیلی از مادرها این انرژی و وقت را برای بچه های خودشان بگزارند.با وجود اینکه حمایت دولت اصلا چیز به چشم بیایی نیست ولی این مدبران بهزیستی با مایه گذاشتن از همه چیزشان برای بهبود وضعیت این بچه ها واقعا زحمت می کشند. چند نفر ما تا به حال فکر کردیم که این مراکز با کمک ما باید اداره شوند. ما چقدر وظیفه شناس بودیم؟

/ 0 نظر / 14 بازدید