تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او ....

سال نوی همگی مبارک

میدونم که خیلی دیره اما عید را هر وقت تبریک بگی تازست.
خیلی دلم میخواست زود تر از اینها برای به روز کردن بیام. اما هر بار یا نمیشد یا نمیخواستم که بشه. شاید چون فکر میکردم بعد از اینهمه مدت بهتره با یک خبر خوب بیام.
اما خبر خوبی پیدا نشد. البته نا شکری نمیکنم . خدا رو شکر که خبر بدی هم نیست.
بعد از غزل شیرخوارگاه چند تا نوزاد دیگه رو به ما معرفی کرد. اما به قول این بیت ؛
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او          زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
حکایت دل من و همسرم و غزل خانوم هم همینطور بود و هست. خیلی سعی کردیم فراموشش کنیم. عکسهاش رو پاک کنیم.
اما نتونستیم. تصمیم گرفتیم به جای اینکه سراغ بچه دیگه ای بریم سراغ کار غزل باشییم. توی بهزیستی دیگه همه ما را به غزل میشناسند. داستان غزل را تا خود مدیر کل هم بردیم که مبادا سستی کنند و کار این بچه عقب بیافته.
غزلمون هم کم شنوایی با در صد بالا داره هم فنیل کتونوریا. البته با کم شنواییش مشکلی نداشتیم و در واقع خودمون به بهزیستی گفتیم که مشکل داره.
هنوز با همسرم گه گاه احساس گناه میکنیم از اینکه نیاوردیمش. از طرفی هم نمیتونستیم .چون شرایطش خیلی خاص بود و ما تازه میخواستیم یک خانواده را شروع کنیم.ما خودمون هنوز درگیر درمان ناباروری هستیم و پرستاری از غزل یک کار دائمیه.  با وجود اینکه برای پیش بردن کارش با همسرم خیلی دوندگی کردیم که مبادا درمانش عقب بیافته. هزینه هاش رو تقبل کردیم. اما هنوز اسمش که میاد دلمون میلرزه.
الان بزرگترین آرزوم اینکه مادر واقعی غزل بیاد و بگه من از روی کمبود مالی غزل را رها کردم ولی حالا پشیمونم. من آرزوم اینکه غزلم توی بفل یک مادر بزرگ بشه توی جمع یک خانواده نه شیرخوارگاه. کاش مادر غزل را میشناختم. حاضر بودم بهش التماس کنم و بهش قول بدم تا آخر عمر غزل که امیدوارم ۱۲۰ ساله بشه تمام هزینه هاش رو قبول میکنیم اما غزل را ببره خونه.
 اما با هسمرم قرار گذاشتیم اگر غزل را کسی برای فرزند خواندگی نبرد و ما به شرایطی رسیدیم که زندگیمون یک روال ثابت داشت غزل را به خونه بیاریم. تا وقتی غزل دختر کسی نیست قطعا دختر دور از خانه ماست که امیدواریم بتونیم به خونه بیاریمش.
انتخاب همیشه سخته. اما اینجور انتخاب کردن ها از من بشنوید دردناکه.

.
مادرم میگه برای بزگ شدم باید بهای سنگینی رو پرداخت. گمان میکنم دیگه کم کم میتونم ادعا کنم دختر بزرگی دارم میشم.

برای پریناز خانوم:

عزیز جون من از حرفت ناراحت نمیشم. من خودم همیشه به همه میگم اگر میتونید فرزند خوانده بیارید. به برکت داشتن یا نداشتنش هم کار ندارم. برکت سفره هر کس پیش خداست که امیدوارم همه لایقش باشیم. من میگم برای دلتون برای بزرگ شدن خانوادتون فرزند خوانده بیارین. برای دادن یک آینده بهتر به یک فرزند از خانواده بزرگ آدم.

حالا اینکه ما غزل را از سر هوس میخوایم یا نه. گمانم جوابت نه باشه. اگر غزل هوس بود که خوب باید فراموش میشد. شما که این کار رو کردی میدونی بچه مثل غزل زیاده توی بهزیستی. من و همسرم اگر هوس کرده بودیم باید میگفتیم این نشد یکی دیگه. اما از خود بچه برای ما مهمتر سرنوشتش بود و هست. من و همسرم خیلی فکر کردیم اما واقعا بیماری غزل جوریه که باید ۲۴ ساعت هفت روز هفته پرستارش باشی. ضمنا این که گفتی این بچه  مادر میخواد نه پول. منم قبول دارم و به همین خاطر هم هنوز احساس گناه دارم اما عزیزم بزار قبل از اینکه در مورد چیزی شعار بدیم واقع بین باشیم. این بیماران از هر چیز بیشتر به پول احتیاج دارند. شما یک سراغ از خانواده های پی کی یو بگیرین متوجه میشین که هزینه یک بچه پی کی یو در ماه چند برابر یک بچه معمولیه.تقبل هزینه های غزل کمترین کاریه که ما براش میکنیم.

 ما خودمون باید برای درمان نابارورویمون مرتب توی بیمارستان و مطب دکتر باشیم. نگهداری از غزل با این شرایطش شاید میشد حکایت ثواب و کباب کردن. این تصمیم بر اساس توان و قدرت ما بود نه خواست میل واقعی قلبمون. خیلی ها هستند فرزند معلول و بیمار قبول میکنند. من از ته دلم تحسینشون میکنم و آرزو میکنم ما هم بتونیم مثل اونها باشیم. مثل شما.

/ 17 نظر / 101 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگاهی نو

پرناز چرا فکر می کنی همه باید مثل شما فکر کنن و یا عمل کنن . هر کسی شرایط خودش و زندگی اش را بهتر می دونه عزیز. شاید شما از پس بزرگ کردن یک بچه بیمار بر بیایی و کس دیگه نتونه . به این موضوع اصلا هوس نمی گن عزیز به این صادق بودن می گن . این دوست ما بقدری با خودش و زندگی و محیطش صادق است که داره بهترین روش را که مناسبش است انتخاب می کنه. بیایید به هم انرزی بدیم در تمام کارهایی که می تونیم انجام بدیم و دست از قضاوت همدیگه برداریم عزیز . این بچه های بیمار علاوه بر اینکه پول می خوان خونه هم می خوان.

پریسا در دریای خوشبختی

[گل][گل][گل][گل][گل][گل]عزیزم......یک نکته اشاره کردی که غزل این بیماری رو داره...من لیست کلینیک هارو باید چک کنم ببینم واقعا عضوشده یا نه.......[تعجب]............با خانم دادخواه هم نامه نگاری کردم. از طریق وزارت خونه....بعد زنگ زدم.. گفت صحبت می کنه و یک جلسه ملاقات می ذاره! فقط یک نکته.. می گفت یک قرار بذاریم تو دفتر بنیاد.. راستش رئیس اداره مون نظرش این بود که اونا بیان وزارت خونه... من روم نشد به خانم دادخواه بگم که رئیس ما نمی اد یعنی اینقدر درگیر برنامه ای زنتیک است که ... اگه می شد که اونا بیان عالی می شه... بهت دو بار زنگ زدم 2 هفته پیش برنداشتی.. پس درگیر عملت بودی.......می دونستم می اومدم عیادت گلم[گل][گل][گل][گل][گل]

ونوس

سلام مامانی ناز و مهربون خودم آخه چقده تو گلی [قلب][ماچ]به خدا وقتی نوشته هات و می خونم که انقدر مهربونی دلم می خواد بیام ماچت کنم [خجالت][ماچ]حیف که راه دوره [گریه] امیدوارم نتیجه لاپاراسکوپی خوب بوده باشه و هیچ مشکلی نداشته باشی و به زودی با خبرای خوب بیایی [گل]

شیرین

ممنون از تبریک عیدت. برات دعا می کنم به که زودی آرزوت برسی[گل]

فرزانه

من مطمینم که به قول شاملو قفل افسانه ای ست و قلب برای زندگی بس است. شما و همسر گرامی دل بزرگی داری و خداوند ایشالا به همین خاطر به شما کمک میکنه.پیروز باشید.

مهران

سلام مطالب زیبایی مینویسی امیدوارم مطالب کتاب زندگیتونم زیبا باشه خوشحال میشم سری به کلبه من بزنید موفق باشید

هدیه

خیلی وقتها بی نام و نشون به وبلاگت سر زدم و لذت بردم و اشک ریختم. از عظمت کار خدا که به واسطه یه اتفاق به ظاهر بد باعث رسیدن خیر به بچه‌های بهزیستی شد. اینبار اونقدر برام ماجرای غزلت تکون دهنده بود که نتونستم بدون اینکه چیزی بگم از اینجا برم. انشالا که این ماجرا ختم به خیر بشه (که صد البته شده). کار بزرگی کردین و می‌تونم بگم خیلی‌ها مثل من این تحمل و صبر و نیت پاک رو ندارن.

سجاد

خواهرم هیچگاه از لطف و عنایت خداوند متعال نا امید نشو مطمئن باش به مرادت می رسی انشاالله خداوند دلتان را شاد کند روزهای قشنگی در انتظار شماست.[خداحافظ]

ليلا

تفاهم واقعي بين زن وشوهر اينجا معلوم ميشه. به شما بخاطر داشتن اين عشق تبريك مي گم. اميداوارم مثل هميشه خدا همراهتون باشه. به خدا توكل كنيد. ان مع العسر يسرا