یوزپلنگانی که با من دویده اند .....

دوست دارم این پست رو برای کسانی بنویسم که چندین ماه با بالا و پایین زندگی ما پیش آمدند. دلگرممون کردند و گاهی هم ندونستند که چه کردند.

فکر درست کردن وبلاگ و نوشتن این روزها برای من بیشتر برای این بود که مثل یک دفترچه خاطرات روزانه برای فرزندم حفظش کنم ولی با گرفتن اولین نظرها کم کم احساسم در گیر شد.
نمیخوام ادعا کنم که وبلاگم پر بیننده است چون اصلا قرار نیست که باشه. من نه از اتفاقات راست یا دروغ زندگیم مینویسم نه سعی میکنم از یک خبر کوتاه یک جنجال درست کنم نه از ندیده و نشناخته شدن در این دنیای مجازی برای جوره دیگه نشون دادن خودم و زندگیم سو استفاده میکنم.  نه از موضوعات جذاب مینویسم.
من فقط یک بخش از زندگیم را با صداقت  برای خودم و فرزندم روایت میکنم و خوشحالم که با دوستهایی هرچند کم اما عزیز و شریف به شراکت گذاشتمشون.
دوست دارم از همه یوزپلنگانی که با من دویده اند و اجازه دادند تا وقت هایی که کم میآوردم در باد نیروی مثبت پیغام هاشون بدوم تشکر کنم.

واما اینکه از این به بعد چه خواهد شد....
به قول جناب حافظ
تا بگویم که چه شد کشفم از این سیر و سللوک
بر در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت در بیگانه روم
دوستام که من رو میشناسند میدونند من سالهاست حافظ میخونم.
اوایل که جوانتر بودم فقط میخوندم و از خوندنش لذت میبردم از ریتمش از کلماتش اما خیلی معنی را نمیفهمیدم.
کم کم از پشت این غزل ها چیزهایی آمدند بیرون که ورای اون زیبایی ظاهری بودند. الان که حافظ میخونم بیشتر از ده سال پیش لذت میبرم اما امیدوارم ده سال دیگه خیلی بیشتر از امروز لذت ببرم.
منظورم از گفتن این داستان این بود که وقتی غزل وارد زندگی ما شد من معنی این اتفاق را نفهمیدم.
واقعیت اینکه ما ناراحتیم. از اینکه بعد از اینهمه ماه به اونچیزی که میخواستیم نرسیدیم. من عذاب میکشم از دیدن وسایل دخترم و اتاقی که هرگز پر نشد.
من از بیرون رفتن از خونه و دیدن مادرهایی که نوزادانشون را محکم بغل کردن تا سرحد خفگی حسودیم میشه.
من از دیدن تبلیغ هایی که توشون بچه ها هستند بیزارم. من از اینکه امثال عید نمیتونم برای سه نفر سفره بچینم دلم نمیخواد عید بیاد.
واقعیت اینکه من ناراحتم.
اما...
دارم کم کم معنی این غزل را میفهمم.اولش خودم را با گفتن اینکه این حکمت خداست آروم کردم. اما ایم آرامش عمیق نبود. من احتیاج داشتم تا مثل هر مادری که فرزندش رو از دست داده عزاداری کنم. و کردم. اشک ریختم. داد زدم. ببخشید خدایا اما چرت و پرت هم کم نگفتم.
و کوه آتشفشان غمم سبک شد. یک روز صبح احساس کردم دیگه تمایلی به گریه کردن ندارم.
اینرو باید مدیون نیروهای مثبت همه کسانی باشم که برای من دعا کردن.
از همون روز دارم معنی این غزل را که وارد زندگی ما شد میفهمم.
کم لطفیه اگر فکر کنیم نتیجه این داستان اینکه همه بچه های بهزیستی بیمارند یا یک چیزیشون میشه.خیلی از بچه ها سالم تحویل خانواده جدید شدند و الان در سالهای جوانی و نوجوانی شون هستند. من خودم چند تایی رو از نزدیک میشناسم.کی خبر داره شاید یکی از دوستانمون یا همکلاسی هامون همچین قصه ای داره.


من بعد از اینکه بیماری غزل را تشخیص دادند شروع به سرچ کردم. و یک انجمن حمایت از بیماران فنیل کتینوری در ایران پیدا کردم.
گرچه که شاید هنوز برای اعلام اینکه غزل این بیماری داره یه نه زود باشه اما ببینید این دختر تا به حال چه برکتی برای بچه های دیگه بوده.
بعد از ماجرای غزل شیرخوارگاه موظف شد برای همه بچه ها این آزمایشات را انجام بده و این یعنی ۳۰ نوع بیماری ژنتیکی در بدو ورود بچه ها پی گیری . پیشگیری و درمان میشه.

بیماری فنیل کتونوری برای خانواده بیمار بار مالی زیادی داره که عموما خانواده های این نوع بیماران تووانایی تقبلش را ندارند. از طرفی من و همسرم با بنیادی آشنا هستیم که برای بچه های سالم و بیمار فقیر کفیل مالی از سرتاسر دنیا قبول میکنه و فکرش را بکنید که اگر برای بچه های پی کی یو هم این بنیاد کفیل بگیرد چه اتفاق مبارکی برای این بچه ها خواهد بود.

منو خانواده ام شما و خانواده هایتان با بیماری به نام فنیل کتونوری آشنا شدیم و میتونیم تصمیم بگیریم براشون کاری بکنیم یا فقط درس عبرت بگیریم که  بچه از بهزیستی نیاریم.
بهزیستی طرح ما رو برای تغذیه نوزادان شیرخوارگاه ها با شیر مادران داوطلب در دست بررسی داره و کی میدونه شاید در کشور ما هم برسه اونروزی که مادرانی که دواوطلب هستند برند شیرخوارگاه و به نوزاد هایی که روزهای سختی رو پشت سر دارند شیر واقعی بدند.
بعد از این نه ماه حتما دیگه همتون میدونین من عاشق مادر بودن هستم. من عاشق بغل کردن فرزندم و بوسیدن و بوییدنشم.
اما کشف من از این سیر سلوک همسری هست که میدونم تا ابد میتونم براش ناز کنم و با خیال راحت روش حساب کنم . من حتما یک کاره خوب در زندگیم کردم که خدا چنین همسری رو نصیبم کرده. دوستان و خانواده ای هستند که قدرشون رو میدونم.

و خدایی که ذره ذره داره این غزل زیبا را برام معنی میکنه. غزلی که هرگز تصویر اون ژست لبهای غنچه و چشمهای گردش رو از ذهنم پاک نمیکنم.

دیدن که دیوان حافظ یک جلده اما تفسیرهاش چنیدن جلد هستند. باید دید تفسیر این غزل تا چند جلد پیش میره.

/ 42 نظر / 162 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سلام مامانی نازم کجایی؟ چرا دیگه آپ نمی کنی ؟ دلم برات تنگ شده اگه دیگه نخواهی بیایی پس بگو منم دیگه نیام

سمیرا

آخ راستی سال نو مبارک حتی نمی یایی تبریک سال جدید را بگی ؟ قهری با ما ؟

شیرین

من که میگم قطعا صلاحی در کار بوده. حتما خدا چیز بهتری برات می خواد . ایشالله که همین طور باشه. (من شما رو لینک کردم)

پریسا در دریای خوشبختی

سلاممممممممممم عزیزم. خوبی؟؟ راستش من دیگه انجمن نیستم ..اومدم وزارتخونه اما باز هم درباره این بچه ها حوزه کاری ام است. زنگ هم زدم قبل عید به شیر خوارگاه. گفتن که خودمون پیگیر هستیم.![گل]

گوبولی

مامانی جون چرا دیگه نمی آیی. دلمون برات تنگ شده.

ونوشه مامان سارا

سلام ماماني چطوري ؟ خوبي ؟ بهتري ؟ غزل خوبه ؟. ازش خبر داري ؟ سارات بازهم مريضه از اين تبهاي ويروسي گرفته 4 روزه براش دعا كن

فرزانه

[گل]سلام دوست عزیز و فرهیخته.خیلی وقته که مطالب وبلاگت رو میخونم و لذت میبرم از اینهمه عاطفه و اندیشه ی پاک و ناب.شاید باور نکنی ولی روزی نیست که من قلبا از خدا برای خودت و همسر گرامی توفیق طلب نکنم.افتخار میکنم که شما ایرانی هستید.من با اجازه شما رو لینک میکنم اگه فرصت شد به من سر بزنید خوشحال میشم.

ققنوس

سلام ماماني كجايي چرا خبري ازت نيست؟ دلم براتون تنگ شده[ماچ]