اينجا کودکی در انتظار است

چون من و همسرم قصد آوردن یک نوزاد را داریم به بخش نوزادان تا یک سال رفتیم.

یک اتاق پر نوزاد و شیرخواره.

من و همسرم همیشه سر اینکه بچه ایکه می خواهیم بگیریم را ازکجا بفهمیم که شبیه ما هست یا اصلا خوشگل می شود یا نه فکر می کردیم.دیروز ما در مرکز یک دایره قرار گرفتیم که دور تا دورمان نوزاد بود و شیرخوار.

تازه فهمیدم که مادرانی که بچه شان را بدنیا می آورند کارشان خیلی ساده تر است از ما . انتخاب خیلی کار سختیست. نه به خاطر زیبایی یا زشتی نه.  بلکه به خاطر دل.

شاید چند دقیقه اول قیافه های بچه ها را نگاه کنید ولی بعد انگار از صورت بچه رد میشوید و می  رسید به داخلشان. همه خوشگلند و با نمک و شما همه را می خواهید.

دیروز من یک دختر کمتر از یک ماه که خیلی نا آرومی می کرد را بغل مردم تا کمی آروم بشه تا مربی براش شیر بیاره.

اسمش پگاه بود . اولش فکر کردم من اصلا از اسم پگاه خوشم نمیاد .پگاه کوچولو رو آروم در آغوش گرفتم. یادم نمیاد آخرین بار که نوزادی رو بغل کردم کی بود. خیلی می ترسیدم. اینقدر ظریف بود که یک حرکت اشتباه من می تونست اذیتش کنه. ولی برعکس من که خیلی می ترسیدم پگاه خانوم  انگار خودش راه و رسم را بلد بود چنان قشنگ در آغوش من جا گرفت که من فقط تسلیم شدم. پگاه با چشم های بسته شاید خواب بود و من رو نمیدید. منکه حتی لالایی هم بلد نبودم برایش زمزمه کنم. ولی انگار پگاه من فقطط دنبال یک آغوش بود چون حتی یک قطره ازشیرش را هم نخورد و خوابید. ساکت.

پگاه کوچولوی من به من مادر بودن را یاد داد و بهم نشون داد ما همه در عمقمان مادریم. دست های ظریف پگاه به لباس من گره خوردند و من تا ۱ ساعت بعد چشم از صورت ظریف و شیشه ای پگاه برنداشتم. زمزمه من با پگاه لالایی درست و حسابی نبود ولی گره ای که از ابروی پگاه باز میشد به من می گفت راه را درست میرم. هر عضله کوچکی که از پگاه در آغوش من آروم میشد به من یاد میداد با اون چطور رفتار کنم.وای پگاه. این زیبا ترین اسمی است که تا به حال به گوشم خورده.

من پگاه را آروم به تخت برگردوندم. ولی دلم برایش خیلی تنگ شده. تا آخر شب حوصله هیچ کاری جز بغل کردن پگاه را نداشتم.

پگاه یک ماهه ٫ مریم خانوم ۱۲ روزه که در بیمارستان جا مانده٫ امیر کوچولوی سرما خوده یا علی با مرام من همه جایی در انتظار ند. در انتظار اینکه به ما یاد بدهند چططور پدر و مادرشان باشیم. بچه ها فرشته اند اما این بچه ها فرشته هایی هستند که راه را به ما نشان میدهند.

دوستم می گفت ما روزها و سالها مراقبه می کنیم ٫ مدیتیشن میکنیم تا آرام بشیم و خودمان را پیدا کنیم ولی بچه ها و حیوانات در یک آن ٫ آن «خود» ما را پیدا می کنند واین حقیقت است. 

عزیزم٫ من حتما باز هم به بچه سر میزنم چون دلم برایشان تنگ شده. شاید اگر پگاه کمی دیرتر بدنیا آمده بود من در مادر شدنش تردید نمیکردم. ولی من در اتظار تولد تو هستم. یک روز در همین دید و بازدید هایم از شیرخوارگاه تورا خواهم دید که حتما آغوش من را جای راحتی برای باقی زندگی ات پیدا خواهی کرد . من با آغوش باز هر بار به وعده گاهمان می آیم .

/ 2 نظر / 17 بازدید
neda

salam sanami jon.khosh be halet khanomi.kash shohare manamrazi mishod.azizam barat arezoye movafaghiat mionam.omidvaram ke nini to har che zodtar beaghosh begiry.

فروغ

سلام عزیزم . دلم رو به درد آوردی . من دیگه طاقت ندارم .کاش من هم می تونستم یکی از اونها را بغل کنم