روزی روزگاری غزل مادر...

نوشتن این پست بعد از این راه دراز سخته اما باید این قصه به جایی برسه.

 

بعد از نه ماه دوندگی ، تحمل استرس تا حد مرگ، بعد از اینهمه برنامه ریزی و همه اون سختی هایی که کم و بیش همه میدونین دو هفته پیش بعد از کلی تماس با بهزیستی دختر 2 ماهه ای روبه ما معرفی کردن به نام غزل.

 

غزل زیباترین نوزاد دختریه که میشه پیدا کرد. پوست سفید و گونه های گلبهی. یک بینی ظریف و سر بالا و چشم هایی که فقط میشه گفت زیباترین تیله های دنیا.

 

خوب مسلمه که کسی نمیتونه با دیدن غزل انتخاب دیگه ای بکنه.

یکی از دغدغه های  ما در تمام این مدت سلامت بچه بود. بعد از کلی جستجو ما یک خانم دکتر فوق تخصص نوزادان پیدا کردیم که همین جا دوست دارم براش آرزوی همه بهترین های دنیا و به قول قدیمی ها آخرت را بکنم.

 

با شیرخوارگاه قرار گزاشتیم  تا روز بعد برای بردن غزل به دکتر مراجعه کنیم. اما روز بعد مدیر شیر خوارگاه مخالفت کرد و گفت ما نمیتونیم بچه زیر 6 ماه ببریم.

حقیقت اینکه اینقدر غزل زیباست که دلشون نمیومد به این راحتی از دست بدنش. از اونروز دیگه ما دست بریدیم که بتونیم این بچه را بگیریم اما حکمت خدا چیز دیگری بود. بعد از چند روز که فقط خودمون میدونیم به ما و خانواده هامون چی گذشت شیرخوارگاه گفت میتونین بچه را ببرید.

 

غزل را گرفتیم و برای آزمایش بردیم. یک پنجشنبه سرد همسرم با کلی خواهش و تمنا تونست از دکتر ها خواهش کنه غزل را ویزیت کنند. یکی از دکتر ها ما را در منزلش قبول کرد و دیگری به خاطر غزل من از شرق تهران اومد غرب تهران.

 

برای غزل آزمایش نوشتن و اودیومتری و اپتیومتری. گرچه هر کسی که غزل را دید عاشقش شد و معتقد بود سالم سالمه.

غزلکم با صبر با ما پیش دکتر ها اومد . گذاشت تا خوب معاینه اش کنند. شنبه غزلکم را بردیم آزمایشگاه و ازش نمونه خون گرفتند. عصر هم برای شنوایی سنجی رفتیم.

دخترکم مثل یک فرشته به هر جا که سرک میکشید همه را مفتون خودش میکرد. شنوایی سنجی به ما اعلام کرد غزل کم شنوایی داره. اما من و همسرم تصمیم گرفتیم ادامه بدیم. پیش خودمون فکر کردیم کم شنوایی درسته خطرناکه اما میشه با یک عمل و یک کم سختی درمانش کرد و این دختر و داشتنش می ارزه.

 

این چند روز تا جواب آزمایش ها آماده بشند فقط خدا میدونه به ما چی گذشت. نذری نموند که برای سلامت غزل به دل و فکرمون نیاد و سجاده ای نبود که خیس نشه.نماز مستحبی نبود که مادر همسرم نخونه و دعایی نبود که مادرم نکرده باشه.

همسرم با کلی التماس و خواهش از آزمایشگاه و تقبل مبلغ بیشتر  جواب آزمایشی که باید 14 روزه حاضر میشد 3 روزه گرفت.

جواب ،جواب نذر ما نبود. غزلکم یک نوع بیماری داره که از هر ده هزار نفر یک نفر به اون مبتلا میشه و در کل ایران فقط 570 نفر به  اون مبتلا هستند.غزل فنیل کتونوری داره.این بیماری اگر به موقع درمان نشه نوزاد از 4-5 ماهگی به عقب افتادگی ذهنی مبتلا میشه و این یعنی آخر خط.

اولش خواستم داد بزنم و بگم این چه عدلیه؟ مگه تو خدای من نیستی؟ مگه ندیدی چی کشیدیم؟ مگه ما نیتمون خیر نبود؟

اما اگر فکر کردین این آخر قصه ماست اشتباه میکنین. نه.

ما نه ماه سختی کشیدیم. نه ماه دویدیم  خسته شدیم دوباره بلند شدیم. نه ماه از ته دل دعا کردیم تحمل کردیم. نه این آخر این قصه نیست.این قصه درست تعریف نشده. ما باید اینطور این قصه را تعریف کنیم که:

نه ماه پیش مادری از یک خانواده فقیر باردار شد. شاید برای بار چندم. و شاید میدونست این کودک هم مشکل دارد اما دلش نیومد آنرا سقط کند .نه ماه پیش زن و شوهری تصمیم به فرزند خواندگی گرفتند. نه ماه مادری برای سلامت جنینش دعا کرد. نه ماه زن و مرد سختی کشیدند. نقشه ریختند. محاسبه کردند. نوزاد متولد شد. بیمار.مادر توان نگهداریش رو نداشت.  زن و مرد علی رغم مخالفت بهزیستی برای تحویل نوزاد زیر 4 ماه با سماجت نوزاد را گرفتند.

شاید هر کس جای ما بود به نتیجه آزمایشات معمولی بسنده میکرد و سراغ بیشتر نمیرفت. اما ما غزل را برای آزمایشات ژنتیک بردیم. شاید هر کس دیگه ای بود از ذوق زیبایی غزل به معاینه یک متخصص اطفال بسنده میکرد که هرگز نمیتونست بیماری غزل را تشخیص بده. غزل از نظر پزشک بهزیستی و یک متخصص اطفال دیگر سالم بود. اما ما و غزل همیشه ممنون سرکار خانم دکتر راد فر عزیز   فوق تخصص نوزادان خواهیم بود که زندگی غزل رابا دقت و دانش نجات داد.

حتی ما برای غزل در دو آزمایشگاه آزمایش دادیم اما به دلیل استفاده از کیت بی کیفیت غربالگری آزمایشگاه اول اونرو سالم تشخیص داد اما خوشبختانه آزمایشگاه مسعود تونست درست تشخیص بده.

آخر این قصه این طور باید تعریف بشه. خدا موجودی عزیز را آفرید. زن و مردی وسیله شدند تا بیماری این طفل عزیز به موقع تشخیص داده شود تا اون بتونه با رعایت رژیم غذایی خاص و یک عمل کوچیک یک زندگی سالم داشته باشه. ما نتونستیم غزل را در خانه نگه داریم چون نیاز به مراقبت 24 ساعته داره. اما با کمال میل حامی اون شدیم و قصد داریم به امید خدا تمام تلاشمون را بکنیم و از هیچ چیز دریغ نکنیم تا این عزیز دلمون سالم بمونه.اگر بیماری غزل تشخیص داده نمیشد اون از 2 ماه دیگه به سمت عقب افتادگی پیش میرفت چون در بهزیستی این آزمایشات دقیق براش انجام نشده بود و نمیشد.

دلمون میخواست غزل را به خونه بیاریم اما نمیدونیم آیا میتونستیم ازش درست نگهداری کنیم یا نه. اما الان میدونم در دستهای خوبی نگهداری میشه. پرستارهای 24 ساعته و تمام امکاناتی که خدا در اختیار ما قرار داده تا به او کمک کنیم.

قصه که اینطوری تعریف بشه حرفی نداریم جز اینکه بگیم خدارا شکر که ما را سر راه غزل قرار داد تا بتونیم برای این غزیز دل خدا کاری کنیم. همسرم به من که ناراحت غزل بودم گفت غزل خدایی داره که به خاطرش نه ماه دو تا آدم بزرگ را دوانده ، دو تا خانواده را به دعا مشغول کرده، همه جور وسیله براش مهیا کرده که سالم بمونه. غزل خدای بزرگی داره. معجزه که حتما نباید یک دفعه از آسمان نازل بشه. غزل معجزه عشق خداست.من به شما میگم در همین شیرخوارگاه ها فرشته هایی هستند که سایه ابر معجزه خدا بر سرشونه و فقط میشه گفت نعمتند. ما برای غزل آزروهای زیادی داریم. شاید یک روز هم غزل آمد به خانه ما.

غزل زیباترین غزلی بود من تا به حال خوندم.غزل نعمت زندگی ما است. امیدوارم خدا برای ما هم قسمت خوبی در نظر گرفته باشه.

/ 23 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم مامان فاطمه

عزیز دلم دوباره سلام. تو رو خدا از حرف من برداشت بد نکرده باشی. من این سوال رو در اصل از خودم پرسیدم و از همه آدمها. چون طبیعت انسان اینه که به ظاهر فکر میکنه. اما زمانی که به مشکلی بر میخوره به ارزش واقعی اون چیز پی میبره. شما واقعا یک مادر هستی. چون نه ماه سختی یک مادر باردار رو کشیدی اما. اون چیزی که تو دیدی و حس کردی کجا و واقعیت کجا. دلم روشنه که خدا نتیجه این همه صبر زیبا رو میده. من هم اولین فرزندم رو مرده به دنیا اوردم. خیلی دردناک بود. آرزو میکنم هر آنچه که خیره برای تو و مادرانی مثل تو که یک موردش رو در زندگی خودم دارم پیش بیاره. تو هم دقیقا مثل خواهر خودم هستی که روزی هزاران بار از خدا میخوام آرامش رو به قلبش هدیه کنه. خواهر من یکی از کسانیه که وبلاگ شما رو میخونه ولی ظاهرن پیغامی نمی نویسه. من برای هر دوی شما امیدوارم. دوستتون دارم.

لي لی

معجزه خوده تويی .تويی که ۹ماه با دعاهات انرژی مثبت برای جنين فرستادی تا با وجود بيماری به دنيا بياد و فرشته نجاتتش بشی . از صميم قلبم برات دعا ميکنم. شادی دلت رو ارزو ميکنم.

نگاهی نو

سلام اميدوارم حالت بهتر شده باشه. ببين اگه خارج از ايران هستی و فکر می کنی سخته که بشه از ايران بچه ای گرفت چرا از کشورهای ديگه مثل روسیه و رومانی و بلغار اقدام نمی کني. البته رومانی را فراموش کن که.........

مرسی مامانی ممنون از شماره تلفن دکتر- حتماٌ تماس می گيرم. من تا به حال خيلی دکتر برای شهراد عوض کردم ولی نمی دونم چرا هيچ کدوم به دلم ننشستن و هر کدوم توی يک مرحله از مريضی ضعيف نشون دادن. به هر حال ممنونم. من به وب لاگت هم اومدم و مطالبت رو خوندم . اميدوارم به زودی زودی همونی بشه که خدا برات مقدر کرده و خودت می خواهی. توی وب لاگم منتظرتون هستم

گوبولی

مامانی عزيز راستش وقتی اولش خوندم که غزل زندگيت مريضه. خيليل ناراحت شدم. فکر کردم که آخرش می نويسی که دختر کوچولوت رو برگردوندی دوباره!!! اما وقتی ادامه رو خودنم زدم توی دهنم که چقدر کوتاه بينم. ژست های قبلی هم گفتم. خوشبحال اون فرزندی که شما مامان و باباش هستيد. حالا هم غبطه می خورم به اون وجود پاکتون و به غزل کوچولوی خوشگل. مامانم هميشه ميگه: خدا سرما رو به اندازه بالا پوش میده. اميدوارم بهترينها برات رقم بخوره. به بزرگی خدا شکر که آزمايش هاش برای هر کسی يه جوره!!!

کاظمی

سلام........دوست عزيزم.. همچنان مشتاق شنيدن تماس ات هستم..به مدير عامل امون گفتم قضيه غزل رو مشتاق شدند که پيگيری اساسی بشه که چرا در غربالگری ........... امروز و فردا ۹ تا ۱۲.۳۰ منتظرم.......ممنون از خدمتی که به بقيه بچه ها داری با اين تماس ات می کنی

شيرين

سلام مامانی. چقدر قشنگ خدا شما رو وسيله ای برای حمايت اين غزل زيبا قرار داده.ايشالله اين چتر حمايت رو بتونين تا هميشه بالای سرش داشته باشيد.

ونوس

آخ سلام مامانی گلم من چه دیر رسیدم مهربونم به خدا که تو بهترین مادر دنیایی با این همه سختی که برای به دست آوردن کودکت می کشی من مطمئنم که یکی از بهترینها به زودی در آغوشت خواهد بود انشا... غزلتم زود زود خوب میشه عزیزم

ma 2 nafar

خیلی خوشحال شدم...اما یادته اوایل در سایت ایکس نمیخواستی قبول کنی که بچه های بهزیستی مشکل دارند..؟! و با یکی از بچه ها در این مورد بحث میکردی..؟! اما منم زیاد به این قضیه واقف نبودم..اما الان مطمئن شدم که بچه های اونجا همشون یک مشکلی دارند..و مشکل غزل کوچولو رو هم نمیدونستند وگرنه شاید با خروجش از همون روز اول موافقت میکردن...یه کم از بابت این بهزیستی ناراحتم..اما از بابت شما Tres heureuse......bien a toi