وقتی مامانی کوچک بود ...

زمانی بود که من یک دختر بچه کوچولو بودم. این رو وقتی فهمیدم که مامانم لباسهای دوران نوزادیم رو که سالها نگهداشته بود به عنوان هدیه همراه باقی وسایل دخترم برام فرستاد.

باورم شد که منم یک روز اندازه یک بند انگشت بودم و همه دنیام آغوش مادرم بود . کاش میشد به یاد بیارم.نشستم و عکسهای قدیمی رو بیرون آوردم و به دختر بچه کوچولویی که توی همین لباسها برای دوربین ژست گرفته بود نگاه کردم. کاش میشد که خاطرات آن روزها را به یاد میاوردم.

نمیدونم مامانم هنوز من رو به چشم همون دختر کوچولوش نگاه میکنه یا اینکه من براش بزرگ شدم؟ شاید برای همینه که مامانم با چشم هایی پر از اشک شوق به من نگاه میکنه و میگه داری مامان میشی دختر. لباس های نوزادیم را که برام فرستاد خیلی خوشحال شدم. اما یک دست لباس بود که من تا امروز ارزششون رو نمیفهمیدم. یک پیراهن وکلاه ساتن سفید با گلدوزی صورتی که مادر مادرم برای من با دست دوخته بود. مادر بزرگم سالها پیش از تولد من فوت کرد. نه من دیدمش نه اون من رو. اما وقتی پیراهن رو دستم گرفتم خودم را وارث میراثی بزرگ دیدم. من زنجیر سوم نسل مادرهای خانواده شدم. فرقی نمیکنه چطور دارم مادر میشم اما احساس کردم این بهترین خوش آمد به دنیای مادر ها بود که من از مادر بزرگم گرفتم. روحش شاد.

همون زمانهایی که من یک دختر بچه بودم آرزوهای عجیب و غریبی داشتم. مثل اینکه شب ها خواب کارتون ببینم. یا اینکه یک روز وقتی انگشت اشاره ام را دراز میکنم یک گنجشک روی اون بشینه.

من هنوز هم امید دارم که وقتی انگشتم را دراز میکنم یک گنجشک کوچولو بدون ترس روی انگشت من بشینه. 

ما این روزها در انتظار دخترمان هستیم. شاید هر لحظه تلفن زنگ بزنه و به ما اطلاع بدند که نوزادی برای انتخاب وجود داره. روزهایی داریم همراه با یک جور دلهره ی شیرین و مردد. ما خوب میدونیم و خوب هم آگاهمون کردند که باید بچه ایکه به ما معرفی میشه را خودمان هم برای آزمایشات پزشکی ببریم تا از سلامتش مطمئن بشیم . یا خوب میدونیم که شاید خانواده ای پیدا بشند و ادعا بکنند بچه فرزند اونهاست (تا ۳ سالگی بچه این حق برای اونها هست) . و ما باید با اونها وارد یک جریان قضایی بشیم. هرچه به لحظه آخر نزدیک تر میشیم این دلشوره ها پر رنگ تر میشند.

دلهره های ما مثل سایه های نمایش سایه بازی گاهی پر رنگ میشند گاهی کم رنگ. اما همه سایه اند . سایه ای از این حقیقت که من وهمسرم به زودی تبدیل به یک خانواده سه نفری خواهیم شد. سایه ها همیشه با ما هستند اما ما دعا میکنیم هر روز کم رنگ و کم رنگ تر بشند.

من هنوز همون دختر بچه ای هستم که آرزو داره روی انگشتش یک گنجشک بشینه. اینبار با ایمان بیشتر انگشتم را دراز کردم. ماه هاست که منتظر این گنجشک کوچولو هستم. گاهی از خستگی انگشتم میلرزه اما هرگز پایین نیاوردمش. اینقدر محکم انگشتم را صاف نگه میدارم تا گنچشکم به اون اعتماد کنه و بدون ترس روش بشینه. میدونم که هیچ گنجشکی رو نمیشه مجبور به نشستن کرد اما توی این آسمان پاییزی گنجشکی هست که داره به انگشت من نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه آیا بشینم؟

دوستان نادیده ای دارم که اونهاهم منتظر هستند .مخصوصا یکی که منتظر  کفشدوزکش هست. براشون دعا کنیم.

نویسنده : mamani در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس