خوشبختی و دیگر هیچ

به من بگین خوشبخت...

به من بگین خوشبخته خوشبخت...

خوشبختی مگه چی میتونه باشه جز باز کردن هر صبحه چشمام توی چشمهای فرشته؟

خوشبختی مگه چیزی غیر از بو کشیدن هر روزه بهشته؟

خوشبختی مگه غیر از آغوش گرفتن نعمت خداست؟

خوشبختی مگه غیر از داشتن محبت خداست؟

پس به من بگین خوشبخت.

من غزلی دارم که هر روز صبح چشمام رو توی چشمای سبزش باز میگنم.

من غزلی دارم که هر وقت کنارم میاد بوی شیر و عرقش دست کمی از بوی بهشت نداره برام.

من غزلی رو در آغوش میگیرم که جز نعمت و رحمت چیزه دیگه ای نیست.

من غزلی را به خونه آوردم که عزیز کرده محبت خداست.

به من بگین خوشبخت.

نگین چرا دیر اومدم. اگر شما هم مست داشتن چنین غزلی بودین دیر میومدین.

اما اومدم. اومدم برای اونهایی بنویسم که میگفتن نمیشه.

میگفتن این بچه ها مریضند.

میگفتن برو جنین اهدایی بگیر.

میگفتن بچه خود آدم نمیشه.

نه نمیشه. بچه زاییده خودم هم اینقدر عزیز نمیشه.

حالا من میگم. ما غزل رو آوردیم. دخترم رو به خونه خودش آوردیم.

گرچه بیمار اما شیرین.

همتون میدونین که آسون به دستش نیاوردیم. میدونین توی این مدت چی گذشت. اما من بهتون میگم که اگر ده سال دیگه هم همینطور میگذشت بازم ارزش داشتن غزل رو داره.

مادرهایی که خدا نخواسته که بچه ای رو از خودتون بزایید . از من بشنوید. بچه شما اونی نیست که توی شکمتون بزرگ میشه و به دنیا میاد. بچه شما اونیکه شما به دنیا برش میگردونید. بهش زندگی میدین و در قلبتون میپرورونینش.

من تنها مادری هستم که غزل میشناسه. من اونو به دنیا نیاوردم اما برش گردوندم.

دخترم یک سمعک کوچولو که فقط من که مامانشم میدونم توی گوشش داره. و حالا دیگه وقتی اسمش رو صدا میکنم بهم میخنده.

طول کشید تا دخترم فراموش کنه که نباید از "هیش" گفتن مامانش بترسه چون اینجا شیرخوارگاه نیست. یا یاد بگیره که من از روی وظیفه بغلش نمیکنم بلکه از روی عشقه.اما دخترم داره کم کم اونروزها رو فراموش میکنه

من بر عکس خیلی از مادرها عاشق شنیدن گریه دخترمم. چون میدونم برای من گریه میکنه. دلش برای من و آغوشم تنگ شده.

وقتی ازش میپرسن مامی کو با نگاه براقش دنبال من میگرده.

وقتی میترسه خودشو میکشه توی بغل من.

من مادرشم. برای غزل مهم نیست من بدنیا آوردمش یا نه. برای منهم.

وقتی میریم خرید و همه دختر خوشگل منرو نگاه میکنند دیگه یادم نمیاد کی و کجا من و غزل بهم رسیدیم. چون ما برای همه یک مادر و دختر خوشحالیم.

شک نکنین که این کار درسته. داشتن این نعمت رو از خودتون و همسرتون و خانواده هاتون به خاطر یک سری پس زمینه غلط دریغ نکنین.

مگه از مادر و پدر شدن چه چیزی بیشتر از لبخند رضایت یک بچه و غش رفتن دل خودتون میخواید؟

چقدر مهمه که چه خونی توی چه رگی بره و بیاد؟چقدر مهم که یک ژن از کی به کی برسه؟

مهمتر از اینکه یک دل به دوتا دل دیگه پیوند بخوره؟

مهمتر از اینکه یک عشق از وجود دو نفر جاری بشه در وجود یک نفر دیگه؟

من و همسرم و عزیز دلم غزل برگشتیم فرانسه به خونه و زندگی خودمون.

شاید یک روز یکجایی مثل نقش جهان یا لب دریای شمال یک دختر زیبایی رو ببینین که بایک  لهجه شیرین فارسی صحبت میکنه . شاید اونروز دارین به غزل من نگاه میکنین.

 

خدایا یک شکر تو از هزار نتوانم گفت.

 

 

نویسنده : mamani در ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس