نا اميدی را خدا گردن زده است (برای روزهای دلتنگی همسرم)

جناب مولانا ، در «مثنوى» خود خبر داده است كه خداوند، ديو نااميدى را به مسلخ برده و گردن زده است.

 دليل آن را هم بى‏درنگ مى‏گويد: «چون گناه و معصيت، طاعت شده است» اشاره او در اين سخنان، به آيه هفتاد سوره فرقان است؛ آن‏جا كه خداوند فرموده است: «كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار نيكو كند، خداوند، بدى‏هاى آنان را به نيكى‏ها مبدّل مى‏كند». همچنين گوشه چشمى دارد به آياتى از قرآن كه انسان را از يأس، نهى كرده و اميد را پيش روى او نهاده است؛ مانند:
.
و نوميد مباشيد از رحمت خدا؛ چه تنها كافران از رحمت خداوند، نا اميدند.


و حق - تعالى‏ - وحى فرستاد به يعقوب(ع) كه دانى كه يوسف(ع) چندين سال، چرا از تو جدا كردم؟

 از آن‏كه گفتى: «ترسم كه گرگ وى را بخورد». چرا از گرگ بترسيدى و به من اميد نداشتى، و از غفلت برادرانِ وى، بينديشيدى، و از حفظ من نينديشيدى؟


و على(ع) يكى را ديد نوميد از بسيارى گناه خويش، گفت: «نوميد مشو كه رحمت او از گناه تو عظيم‏تر است».

و رسول يك روز گفت: «اگر شما آنچه من مى‏دانم، بدانيد، بسيار گرييد و اندك خنديد و به صحرا شويد و دست بر سينه مى‏زنيد و زارى مى‏كنيد». پس جبرئيل بيامد و گفت: خداى - تعالى - مى‏گويد: «چرا بندگان مرا نوميد مى‏كنى از رحمت من؟». پس بيرون آمد و اميدهاى نيكو داد از فضل خداى - تعالى - .


در خبر است كه يكى از بنى‏اسرائيل، مردمان را از رحمت خداى - تعالى - نوميد كردى و كار بر ايشان سخت گرفتى. روز قيامت، خداى - تعالى - با وى گويد كه من امروز از رحمت خويشتن، تو را چنان نوميد كنم كه تو بندگان مرا از رحمتِ من، نوميد كردى.

حقيقت اميد


روايت كرده‏اند كه كودكى را در يكى از جنگ‏ها، اسير گرفته بودند و در مَن‏يزيد (مزايده و حراج) نهاده، در روزى به غايت گرم. زنى را از خيمه، چشم بر آن كودك افتاد، شتابان دويد و اهل آن خيمه از پس وى مى‏دويدند، تا كودك را بگرفت و به سينه خويش باز نهاد و گرما از او مى‏راند. وى گفت: «اين پسر من است». مردمان، چون آن بديدند، بگريستند و دست از همه كار بداشتند از بزرگى شفقت او. پس رسول(ص) آن‏جا رسيد و قصّه با وى بگفتند. او شاد شد از رحيمْ دلى و گريستنِ ايشان، و گفت: «عجب آمد شما را از شفقت و رحمت اين زن بر پسر؟». گفتند: «آرى يا رسول اللّه!». گفت: «خداى - تعالى - بر همگان، رحيم‏تر است كه اين زن بر پسر خويش». پس مسلمانان از آن‏جا پراكنده شدند بر حالِ شادى و سرورى كه مثل آن نبوده بود.

عطار، در «منطق الطير» گويد:

بى‏خودى مى‏گفت در پيش خداى                              كاى خـــدا آخـــــر درى بر من گشاى!
رابعه‏ آن‏جا مگر بنشــســته بـود                                گفت: اى غافل! كى اين در بسته بود؟

و از ابيات مثنوى است كه:

سايه حق بر ســــر بــنــده بود                                    عاقبـــت، جـــويـــنـده يابنده بود
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى                                    عاقــــبت زان در بـــرون آيد سرى
چون نشينى بر سر كوى كسى                                    عاقبت، بينى تو هم روى كسـى
چون زچاهى مى‏كَنى هر روز خاك                                  عاقبــت، انـــدر رسـى در آب پاك
و هم از اوست:
انبياء گفتند نوميدى بد اسـت                                          فضل و رحمت‏هاى بارى، بى‏حد است
از چنين محُسن نشايد نااميد                                          دســـت در فــتـــراك ايـن رحمت زنيد
بعد نوميدى بسى اميدهاست                                         از پس ظلمت، دوصد خورشيدهاست

باز از اوست:

سوى نوميدى مرو اميدهاست                                         سوى تاريكى مرو، خورشيدهاست
نا اميـــدى‏هـا بــه پيش او نهيد                                         تـــا ز درد بـــى‏دوا، بــيـرون جهيد
نویسنده : mamani در ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست...

یکی از شرایط که نمیشه دقیقا گفت ولی یکی از خواسته های بهزیستی از زوج های متقاضی فرزند خواندگی اینکه در صورت توان یک سوم اموالشون را به نام فرزند خوانده بکنند . دلیل اینکار ضعف قانون در مورد فرزند خواندگی است که در آن آمده به فرزند خوانده ارث تعلق نمی گیرد و با این کار بهزیستی سعی داره به یک شکلی حداقل  آینده مادی این بچه ها را کمی مطمئن کنه.

از ما هم خواسته شده که اینکار را بکنیم. خوب مسلما ما هم قبول می کنیم. مثل همه پدر و مادر های دیگه ، مثل پدر مادر خودم و همسرم که همیشه میگن ما هرچی داریم برای بچه هامونه. اما من به فکر چیزی بیشتر از یک سند و چند تا مهر و امضا هستم که در آینده به فرزندم اون امنیت خاطر رابده.

دوست ندارم روزیکه فرزندم واقعیت را میفهمه فکر کنه من و همسرم تنها یک زوج نابارور بودیم که از سر ناچاری و تنها به عشق بچه دار شدن این کار را کردیم. ما چیزی فراتر و با ارزش تر از سند و قباله برای او مهیا کردیم.

ما با عشق به او فکر کردیم با عشق تصمیم گرفتیم و واقعا هم که : عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.

اما هرگز تسلیم نشدیم و ادامه دادیم. ما چیزی بیشتر از امنیت مادی به او هدیه میکنیم. من به دنبال میراثی بسیار بارزش تر و ماندی تر از یک خانه یا زمین هستم.

میراثی که همه فرزندان از مادران به عنوان اولین هدیه زندگی دریافت میکنند. چیزی که هر مادری به آن افتخار میکنه . به اون قسم می خورند. چیزی که ارزشی نمیشه براش تصور کرد.

کودک من وارث همه عشق ماست .من به او شیر خواهم داد.

بعد از اینهمه فکر فهمیدم چطور به فرزندم می خوام ثابت کنم حتی از پیش از اینکه به خانه ما قدم بگذاره برای ما عزیز بوده. همه مادران ما   ما را با شیره وجودشون بزرگ کردند و ما همه فراموش کردیم. فراموشمون شده که بهترین هدیه ای می تونستیم بگیریم همین شیر مادر بود که بی دریغ به ما داده شد. همون آغوشی بود که من و شما راحت در اون  با گرمای بدن مادرمون آروم شدیم و  وقتی سیر از مکیدن میشدیم بی خیال همه خطر ها و سر و صداهایی که بیرون از این آغوش ما رو تحدید میکرد آسوده می خوابیدیم.

به لطف مادر خوانده هایی که تصمیم گرفتند این بهترین هدیه دنیا رو به فرزند خوانده هاشون بدند و برای تحقق خواستشون راه درازی را رفتند. امروز مادرانی مثل من می تونند کودکشون را در آغوش بگیرند و برای او خاطره ای از یک گرمای آرام بخش و امن را برای همیشه در ذهنش چه به خاطر بیاره چه نه نقاشی کنند. مادرانی مثل من میتونند به فرزندانشون شیر خودشون را بدن . این برای من مثل این بود که رویایی به واقعیت برسه.

این همه ی میراث من به کودکم است. احساسی که برای او بیدار می کنم ، بدنی که به خاطر او از خواب بیدار میکنم. غده هایی که به خاطر او وادارشان میکنم به جوشش بیافتند.

من از این چوب خوشک برای تو گل صد رنگ می رویانم .عزیزم ارثیه از این زحمت کشیده تر و ماندی تر برایت پیدا نکردم.

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست.

نویسنده : mamani در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


چهره به چهره رو به رو

چند وقت پیش یکی از دوستانم که به وبلاگ من سر میزنه از من سواله جالبی پرسیده بود : فکر میکنی فرزندت چه شکلی خواهد داشت؟

خوب همه ما آرزوی داشتن فرزند زیبا داریم اما تجربه پرورشگاه که پیشتر گفتم را یادتون هست.

ما در مقام پدر و مادر نتونستیم بین بچه ها تفاوتی بگذاریم .

اما خوب همین تصور کردن و حدس زدن هم لطفی داره.  من به بهزیستی که میرم مادر ها و پدر هایی را در راهرو ها و حیاط میبینم که بچه به بغل اینطرف و اونطرف میرند البته نه برای واگذار کردن بچه هاشون.( متاسفانه ما در ایران قانونی برای حمایت از مادرانی که توانایی نگهداری از فرزندشون را ندارند و می خوان اونهارا به خانواده هایی که توانایی دارند از طریق قانونی واگذار کنند نداریم و به همین خاطر است که اکثرا اقدام به رها کردن فرزندشون میکنند.شاید یک بار سر فرصت از مزایای قانون صیغه و بچه هایی با سرنوشت مشخص چیزهایی بگم).. اما چهره های همه این مردان و زنان گرفته و درگیر هست. میشه از خطوط چهره ابن پدر و مادر ها حدس زد که اون روی زندگی که ما ندیدیمش روی خوشی نیست. 

 گاهی من به بچه های بغل این مادر ها خیره میشم. میتونم حدس بزنم فرزند من هم از همین خانواده ها می آید. به بچه ها که نگاه میکنم . در یکی از اون لباس هایی که برایش آوردیم ، لای همون پتوی قلاب بافی سفید که گلهای صورتی داره تصورش میکنم. آخه من و همسرم تمام وسایل و لباس هایش را خریدیم و آوردیم. تربچه من نمیدونه که ما چقدر به خاطرش اضافه بار داشتیم.

میبینمش توی اون لباس ها و کفشهایی که خواهرم برای مهمونی شب براش خریده. یا تصور میکنم چطور به زحمت می خواد خودش رو از دست جوراب های نیم سانتیش خلاص کنه.همه اون بچه ها می تونن فرزند من باشند.

برای ما فرقی نداره که سفید باشه یا سبزه. ما برای دوست داشتنش بهانه زیاد داریم. میبینم که چطور مامانم قربون پوست سبزه پشمالوش میره یا مادر همسرم با چه خنده ای میگه دیدی گفتم سفید میشه.

عزیزم ما برای دوست داشتنت بهانه خیلی بیشتر از شکل و ظاهرت داریم. تو بهترین بهانه برای خوشحال بودن هستی . خود تو . فارق از چهرت ، فارق از اینکه از کجا و کدم خانواده امدی. تو خودت بهترین بهونه برای یک تولد هستی.

وقتی به خودم میام و میبینم چطور به این بچه ها خیره میشم دلم میگیره. نه برای خودم. برای اون بچه ها.  ای کاش همه بچه ها میشد که بهترین بهونه برای خوشحالی پدر و مادرهاشون باشند. ای کاش همه مردم اینقدر رفاه داشتند تا بتونند از خانواده بودن لذت ببرند. کسی توقع میلیارد نداره اما مردم من هم مثل همه مردم دنیا مثل همه مردم کشور های ثروتمند حق دارند از یک زندگی متوسط بهره داشته باشند تا بتونند از با هم بودن از با فرزندانشون بودن لذت ببرند. ای کاش هیچ پدری پیش خانوادش شرمنده نباشه. ای کاش هیچ مادری مجبور به رها کردن فرزندش نباشه. ای کاش هیچ بچه ای در حسرت حداقل حقوقش نباشه.

نمیدونم چطور باید با این احساس متناقض کنار بیام. از یک طرف برای بدست آوردن فرزندی که حاصل این بی عدالتی هاست تلاش میکنم از یک طرف آرزو میکنم هیچ مادر مجبور به رها کردن فرزندش نباشه. شاید من خیلی ایده آلیست هستم.

اما تربچه گلی مامان دلم میخواد بدونی             

گر بتو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
کوچه به کوچه، در به در،خانه به خانه، کو به کو

مهر ترا دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار، پو به پو

می رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو

نویسنده : mamani در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


شطرنج زندگی ...

از زمان کودکی هر وقت ما درگیر مشکلی می شدیم پدرم می گفت بچه ها زندگی مثل بازی شطرنج می مونه. سعی کنید با فکر پیش برید و حرکت بعدی را حدس بزنید.

جزو نصیحت های دیگر پدر م این بود که هر وقت گرسنه بودید اولین رستورانی که دیدید غذا بخورید و هر وقت بنزین کم داشتین اولین پمپ بنزین سوخت بگیرید.

حالا من به شما میگم دوستان عزیز زندگی مثل بازی شطرنجه اما زندگی در ایران بخصوص اگر سر و کارتون با بعضی از مدیران دولتی بیفته مثل بازی شطرنج با یک میمون میمونه چون شما نه میدونید حرکت بعدیش چیه نه میتونین تصور کنید که امکان داره یک دفعه بزنه زیر صفحه بازی و بگه من بردم.!!!!

نصیحت بعدی اینکه هر وقت گرسنه بودید اولین رستورانی که دیدید غذا بخورید و هر وقت بنزین کم داشتین اولین پمپ بنزین سوخت بگیرید. و مهمتر اینکه هر وقت در نوبت فرزند خوانده بودید بدون تعارف اولین بچه ای که خوب بود را قبول کنید. غفلت موجب پشیمانی است.

من نصیحت های پدرم را فراموش کردم و حالا مستحق مجازاتم که به لطف آقایون مدیران از شدیدترین نوعش هم هست.

اما این را باز هم می گم حتی هنوز بین این جماعت مدیران که نمی دونم از کجا آمدن مردمانی هستند که آدم را یاد صفت های انسانی فراموش شده می اندازند.

نویسنده : mamani در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس