زين آتش نهفته که در سينه من است خورشيد شعله ايست که در آسمان گرفت

برای مادر های مثل من روزهایی هست ....

روزهایی که انگار وسط یک دالان دراز و تاریک ایستادی و هیچ روزنی به بیرون نمی بینی. فقط یک حس . یک حس به تو می گه برو. امید داشته باش.

برای مادر هایی مثل من روزهایی هست....

روزهایی که انگار از سیل فرار کردی و به یک شاخه آویزان شذی حالا طوفان همون شاخه را داره میکنه.

برای مادرهایی مثل من روزهایی هست....

روزهایی که باید فقط به آسمان نگاه کنی. حتی کلمه ها از ذهنت پاک میشن. فقط به آسمون نگاه میکنی چون میدونی همیشه معجزه ها از اونجا آمدند.

روزهایی هست که فرو میریزی. یکهو خالی میشی . مثل وقتی که از یک بلندی بی هوا رها میشی.

روزهایی هست که از آدمها آدمیت نمیبینی.

برای مادرهایی مثل من روزهایی هست .... روزهای نا امیدی. روزهای مرگ آرزو. روزهایی که حسشون مثل این میمونه که وسط خوردن یک شکلات خوشمزه یک سنگ بره زیر دندونت شاید هم بدتر.

من وسط یک دالون دراز ، دست در دست همسفرم ایستادم و به بالا نگاه میکنم. همه کلمات کم کم از ذهنم پاک میشند. اما هنوز نا امید نیستم. شاید مرگم در همین نا امیدی باشه.

اما من ایستاده ام چوشمع .گرچه

 زین آتش نهفته که در سینه من است             خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

برای ما دعا کنید.

نویسنده : mamani در ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


 

نرگس خانوم که برای اداپت و مراحلش سوال کرده بودی. چرا پس نه ایمیل نه راه تماس نگداشته بودی که جوابت را بدم. بهر حال از همین وبلاگ من ، توی لینک ها روی بنیاد کودک لینک کن. توی سایت بنیاد قشنگ توضیح دادن. میتونی باهاشون تماس بگیری و خودشون بشتر هم کمکت میکنن. اگر شما هم در آمریکا هستی که دیگه چه بهتر چون دفتر شون شعبه داره.

نرگس جان اگر میشه یک ایمیل به من بده تا بتونم برات اطلاعات کامل را بفرستم. از جمله هزینه برای ایرانیان در آمریکا و شرایط از جمله home study گرفتن.

از نتیجه بیخبر نذارم

نویسنده : mamani در ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


در نظر بازی ما بيخبران حيرانند...

یک زمانی بود که من فکر میکردم واقعا این ضرب المثل هایی ایرانی از کجا به ذهن قدیمی ها رسیدند. هنوز هم نمیدونم از کجا اما میدونم باید بعضی ها را جدا با زر نوشت.

شنیده بودم که عقل مردم به چشمشون است. ولی حالا باور کردم. وقتی این را باور کردم تازه یاد خودم افتادم که من هم از همین مردم هستم و ای وای که چقدر برای دیگران با همین عقل چشمم حکم صادر کردم.

چند وقت پیش برای اولین بار بعد از خبر بارداری من ، در یک مهمانی خانوادگی شرکت کردم. همه عمه ها و خاله ها و عموها و بچه ها بودند.

همین که من و همسرم وارد شدیم هر کس همراه با تبریک یک نظری هم میداد. یک عده می گفتند حتما فرزند ما پسر است بعضی هم مطمئن بودند که دختر است. من واقعا تازه اون زمان بود که فهمیدم چقدر ما در قضاوت هایمان اشتباه میکنیم.

فقط من و همسرم و پدر و مادرم میدونستیم که من باردار نیستم و واقعیت این بود. ولی من تونسته بودم با یک لباس بارداری و کمی خاطرات دوران بارداری که حفظ کرده بودم به همه  بقبولانم که باردارم و حتی به من میگفتند چقدر چهره ات عوض شده. ورم کردی. چشم هات براق شدن و ...

یکی از اقوام من که سالها باردار نشده بود مثل ما فرزندی را به فرزند خواندگی قبول کرده اند ولی همه از ماجرا خبر دارند .همین خانم اون شب به من گفت چقدر چهره ات عوض شده . گمانم پسره نه؟ یکی دیگه از اقوام در جوابش گفت نه عزیزم شما تجربه نکردی نمیدونی. این تغییرات مربوط به دختره. حتما دختره.

من ته دلم تلخ خندیدم و گفتم اتفاقا تنها کسی که تجربه من را داره همین خانم نابارور است . نه شما که همه فقط به ظاهر قضیه نگاه کردید و به قول معروف گول خوردید.

البته من از اینکه دیگران باورم کردند خوشحالم اما واقعا تصمیم گرفتم از این به بعد در مورد قضاوت و نظر دادن در مورد دیگران خیلی خیلی مواظب باشم.

انگار ما در این سفر عجیب و پر ماجرایمان برای بچه دار شدن  به شهر های نا شناخته ای از واقعیت و حقیقت زندگی میرسیم که اگر مقصدمان جای دیگری بود از آنها نمی گذشتیم. شاید باید این مسیر را طی کنیم تا بتوانیم پدر و مادر خوبی برای فرزندمون باشیم.

روزهای این سفر برای ما پر از تعلیق و دلهره است . دلهره از فاش شدن رازمون و یا درست پیش نرفتن برنامه هامون. مثل هوای بهاری یک روز خبر ها آفتابی اند یک روز سرد و زمستانی.

راستی این را هم باید بگم که گرچه قبل تر از پدر و مادرم دلخور بودم ، اما حالا دیگه اوضاع فرق کرده. شاید این هم از همون قضاوت ها بود. مادر خیلی ذوق دارخ و مثل خیلی از مادر بزرگ ها همه فکر و حواسش نوه اولش است.

یکی دیگه از نعمت های این سفر این بود که روابط خانوادگی ما را جور دیگری کرد. ما به هم نزدیک تر شدیم و یاد گرفتیم برای اینکه از سو تفاهم و دلخوری جلوگیری کنیم باهم رو راست و یک دل باشیم و احساساتمون را به هم درست منتقل کنیم. باور کنید این یک نعمت بود برای من که همسرم اینقدر با مادرم نزدیک بشه که با هم درد دل کنند یا مادرم و مادر همسرم نا گفته های زندگیشون را باهم شریک بشند . اینها همه از نعمت های این سفر بود و هست. اگر من مثل همه باردار می شدم هرگز این اتفاقات نمی افتاد.

در نظر باز ما بیخبران حیرانند                            ما چنینیم که نمودیم دگر ایشان دانند

نویسنده : mamani در ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


دعا برای فرزندم

چند شب پیش که داشتیم از فرودگاه برمی گشتیم ساعت حدود ۱۲ شب بود . رادیوی تاکسی روی یک موجی بود که نمیدونم کجا بود ولی داشت برنامه ای با موضوع لا لایی پخش میکرد . یک لا لایی خیلی قشنگ به آذری پخش کرد. من نیم آذری هستم و نمیدونم چرا آوازهای آذری اینقدر من را احساساتی می کنند. این لا لایی من را برد تا یک جاهایی که نمیدونم کجا بود.

به خدا گفتم خدایا همه مادر های منتظر، بچه هاشون پیش خودشون هستند و می بینم که چطور مراقب هر حرکتشون هستند که مبادا بهشون آسیبی برسه. میبینم چطور از اینکه برای فرزندانشون شعر، لالایی و یا قرآ ن می خونند تا آروم باشند تعریف میکنند. میبینم که چقدر این دوران را با استرس از سلامتی فرزندشون طی میکنند و خلاصه هر کاری میکنند که از همین آغاز زندگی فرزندشون آرام و خوش باشه.

اما فرزند من پیش من نیست. حتی نمیدونم کجاست. ولی میدونم هست. خدایا من از فرزندم دورم هرچند که همه مادر ها چه دور و چه نزدیک فرزندهاشون را به تو میسپارند. اما من کودکم را در آغوش تو رها میکنم تا همیشه. چه من باشم چه نباشم.  میدانم نجوای آسمانی لالایی فرشتگانت آرام بخش او خواهد بود.

خدایا من حتی نمی توانم از او حمایت کنم. حتی نمیتوانم مثل همه مادر ها اینقدر با این جدول ویتامین ها بازی کنم تا ببینم چی بخورم برای او بهتر است.کودکم با من نیست تا به او بگویم عزیزم نترس مامان اینجاست.خدایا من تنها می توانم برای سلامت او دعا کنم . دعا میکنم همه پستی و بلندی های زیر پای مادرش را هموار کنی تا کودکم تکان نخورد. دعا میکنم همه صداها و شلوغی ها برای او آواز خوشی شوند .دعا  میکنم همه آلودگی ها و خطر ها از او دور شوند.دعا میکنم مادرش دوستش داشته باشد و ای خدا دعا میکنم حداقل به خاطر این بچه این ۹ ماه از زندگی این مادر بهترین ۹ ماه زندگی اش باشد. این دعای امسال رمضان ماست.

من کودکم را در آغوش تو رها میکنم ای امان و آرامش دهنده ترسندگان.

نویسنده : mamani در ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


In loving memory of my dear Ma Ma lily

 Yestarday I lost my dear pet .After almost 2 years of vet visits, medications, injections and testing. 

Inspite of everything that I had to do to keep her alive and well, she never

held a grudge or showed any fear. I will always remember her excited chirping

when I would come home and go into my bedroom to say hello. She had a male

companion to keep her company when I wasn't here but he was quickly abandoned

the minute I walked into her world. The bond between us was incredibly close and

I can't begin to describe the emptiness I feel without her. It's like part of me

is gone. I know she is flying high and free on the other side of the Rainbow

Bridge. There is no more pain, no more seizures. I know I will see her again

someday and I will cherish her memory until that day. She taught me a lot in the

short time that she was part of my life She brought us lots of joy and happiness .I can’t stop thinking about the moment she laid her first eggs in my living room. Darling you and your loving memory are always in my heart. . I can only hope to be worthy of what I

had.

I love you and miss you too much , Ma Ma Lily jan

نویسنده : mamani در ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس