تعطیلات

از اونجاییکه بی خبر رفتن کار اصلا خوبی نیست و باز از او نجایی که دوست ندارم کسی را نگران کنم از همه دوستایی که برام یغام گذاشتند و سراغم را گرفتند بابت اینکه یک مدت غیب شدم بدون اطلاع قبلی خیلی خیلی معذرت می خواهم.

من و همسری به یک استراحت از نوع عمیق احتیاج داریم و با اجازه همه آمدیم وسط کویر. به خودمون قول دادیم نه از تلفن نه از اینترنت استفاده نکنیم و فقط از این سکوت و آفتاب و طبیعت آرامش بگیریم.

ما تا هفته دیگه برمی گردیم .

نویسنده : mamani در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


افسانه آه...

امروز به آه فکر میکردم.

نه اینکه فکر کنید اینقدر بی کار و بی درد هستم که از این فکر ها میکنم. نه.

از بس که این چند وقت آه از نهادم برآمده یا بر آوردند به معجزه آه فکر میکردم.

از بس که برآورد غمت آه از من      ترسم که شود به کام بد خواه از من

مامانی گلم. تربچه ی خوشگلم. تو بی خبر از همه جا توی دل مامانت نشستی و شایدم مثل این عکس های توی کتابها داری انگشت شصتت را می مکی و خبر نداری که این یکی مامان و بابات چه دماری از روزگارشون داره در میآد تا تو را بدست بیارند.

عسلم. واقعا اگر شوق بغل کردن و بوسیدن تو نبود ، اگر رویای بو کردن و شیر دادن تو را نداشتم  با اینهمه مشکل آه هم نمی تونست برای ما کاری بکنه.

اما آه معجزه میکنه. وقتی خیلی بغضت گیر کرده آه که می کشی انگار سبک میشی. نمیدونم این آه از کجا میآد ، خودش میدونه که باید بیاد. انگار یک طوفانی از ته وجودم می پیچه و میاد بالا . اینقدر با قدرت از من دور میشه که برای من فقط خستگی عبورش روی تنم میمونه .

اما این خاصیت جادویی فقط وقتی هست که که خود آه پیداش بشه نه وقتی که من به زور می خواهم آه بکشم. زمانی که یو گا میکردم مربی میگفت تنفس درست ، خاصیت درمانی داره و واقعا تنفس درست به من خیلی کمک میکرد. شاید این آه هم از همان درمانگر های طبیعت است .مثل داروهای گیاهی.  

 قبل ها آه را غمگین میدونستم. اما حالا از آه خوشم میآد. دوستش دارم و یک وقتهایی که دارم از ناراحتی منفجر میشم آرزوی یک آه درست و حسابی را میکنم .

خوب مادر شدن به این شکل و روش این خاصیت را داشت که چشم ما را روی خیلی چیزها باز کرد. خیلی چیزها که سالهای سال برای ما سمبل یک احساس خاص بودند یا یک معنی مشخصی داشتند رنگ عوض کردند و از یک منظر دیگه دیده شدند. معنی های جدید پیدا کردند . مثل همین آه عزیز. هر چیزی در این دنیا در جاییکه هست باید باشه و باید در برابر این نظم و حکمت فقط تعظیم کرد . واقعا اگر آه نبود چی میشد؟

من از اون دست آدم هایی که دوست دارند همه چیز را به عرفان و دین ارتباط بدهند نیستم و اصلا خوشم هم نیاد. ولی واقعا کم کم دارم متوجه میشم که در هر اتفاقی ، هر جنبش و حرکتی، هر سفری ، مهم مقصد نیست مهم نتیجه نیست . مهم اون راهیست که میریم اون حرکتی است که میکنیم. مهم نیست برسیم یا نه اما من دارم کم کم متوجه میشم همین اتفاق ها مهمند. لطفا من رو مسخره نکنید ولی من دارم کم کم میگم شاید باید حتی برای مشکلاتمون هم شکر کنیم. من قبلا فکر میکردم برای عارف شدن و صوفی شدن باید رفت گشت نشانه ها را پیدا کرد ریاضت کشید. اما می بینم برای شناخت باید از همین دور و بر خودم شروع کنم. از همین آه مثلا. واقعا اگر میدونستم قرار است به خاطر بچه دار نشدن توی یک همچین راهی قرار بگیرم آرزو میکردم زودتر اتفاق می افتاد. من یک آدم معمولی هستم که هرروز توی زندگی معمولیم به معجزه های جدید دارم میرسم که همیشه بودند اما من نمیدیدم.

شاید دیگرون بگند که ما با اینکار ثواب میبریم. اما به نظر من همین که چشم ما باز بشه و درست ببینیم بزرگترین لطف خدا در حق ماست.

تازه تازه دارم معنی شعر سهراب را می فهمم که چشم ها را باید شست.

حالا فکرش را بکنید من با این عقل معمولی از کشف خاصیت آه اینقدر خوشحالم و احساس فیلسوف شدن میکنم. واقعا آدم های  بزرگ چه مزه ای از اینهمه معجزه و حکمت برده اند. خوب لذت زندگی یعنی همین دیگه. خوش به حالشون.

یک روز که نخودچی اونقدر بزرگ شده بود که بتونه تمرین تنفس کنه حتما براش از افسانه آه و معجزه اش حرف میزنم.

نویسنده : mamani در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


برای همسرم

طعم این روزها برای من و همسرم مثل مزه رب انار می مونه. نه شیرینه نه ترش.(البته تجربه من از رب انار اینه ).

ما بالاخره حکم تایپ شده و مهر و امضا شده را گرفتیم ..

قرارمان از اول هم این بود که بعد از گرفتن حکم به همه بگیم من باردارم و منتظر فرزندمون هستیم. گرچه چند نفری زودتر فهمیدند اما از روزی که این موضوع جدی شده و تلفن های تبریک زده میشه روز های ما طعمش عوض شده.

خوشحالیم از کاری که می کنیم ، ناراحتیم از اینکه نمی تونیم حقیقت را بگیم. این تبریک گفتن ها هم بیشتر اذیتمان می کنند. یک جور احساسات متناقض و دو پهلو.

هر روز اتفاقات آن هفته از بارداری را مرور می کنیم تا چیزی را اشتباه نکنیم. ولی با همه احتیاط ها یک ترس و دلهره ی عجیبی توی تمام روابطمون جاری شده.

همسر من مرد خوبیست. گرچه مثل همه آدم ها بعصی وقتها آدم را کلافه میکنه ، ولی مگه خود من اینطور نیستم. همسر من با وجود خیلی از اختلاف هایی که ما در زندگی دارم از دسته آدم هایی هست که شما می دونین می تونین روی کمکشون حساب کنید. واقعا در همین مورد اگر حمایت همسرم نبود و اگر قرار بود اونهم نه توی کار بیاره یا اذیت کنه تحمل این روز ها دیگه محال بود و شاید من کم می آوردم و منصرف می شدم.

این روز ها روزهای خوبی نیست و ما فقط برای دلداری و درد دل همدیگر را داریم. نمی خواهم غلو کنم و بگم همسرم فرشته است و بی عیب .نه. اما با صداقت و اطمینان میگم یک انسان نمونه است. شاید خیلی جاها احساسات من را درست متوجه نمیشه که خوب من هم در مورد اون همینطورم اما هر کاری که بلد است برای اینکه این روزها را بهتر طی کنم انجام می دهد.

شاید خدا چون می دونست من یک همچین روزهایی را در زندگی خواهم داشت یک چنین همسفری را برای من انتخاب کرد تا من در راه نمانم و به اون برای ادامه دادن راه تکیه کنم.

ما در جریان این تصمیم و مراحل انجام اون خیلی بهم نزدیک تر شدیم و انگار یکی از حکمت های این اتفاق این است که رایطه من و همسرم وارد سطح جدید و بالاتری از قبل شد. شاید این محکی باشه برای فهمیدن و شناختن همدیگر و اینکه تا کجا قدم هامون را باهم برمی داریم .

من از اینکه چنین همسفری را برای ادامه سفر زندگیم پیدا کردم خوشحالم و امیدوارم اونهم همین احساس را داشته باشه.

این روزها  ما در قسمت های کوهستانی سفر زندگی مون هستیم. دائم باید دست هم را بگیریم و محکم کنار هم باشیم. ما روزهای طوفانی زیادی را باهم گذروندیم و حتی همین کوهستان هم گاهی طوفانی میشه . امیدوارم بتونیم به قله برسیم و سر پایینی دامنه را دست در دست هم بدویم.گرچه از قله به پایین را باید سه نفری بدویم. برای ما دعا کنید.

نویسنده : mamani در ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد (ای حاج آقا)

۱۴ مرداد که از پله های دادگستری پایین می آمدم خوشحال بودم از اینکه کارم را زود راه انداخته اند و مشکلی نداشتم.

اما این فقط یک خیال خام بود.

اینجا ایرانه. هر چیز غیر ممکنی ممکن میشه آنهم به بدترین شکل ممکن.

تصور کنید قاضی محترم پس از بررسی دقیق مدارک و ادله حکمش را بر اساس قانون اعلام کرده و به شما گفته هفته دیگه برای گرفتن حکم تایپ شده بیا.

هفته دیگه که رفتین میگن قاضی مسافرت هستند هفته دیگه تشریف بیارید.

این هفته که می رین میبینین قاضی عوض شده. پیش خودتون میگین به من چه من که حکمم صادر شده . میرین که حکمتون رو بگیرین می گن نه دیگه بفرمایید ته صف، قاضی رفته! حکم شما را امضا نکرده! قاضی جدید هم نیامده!.

این شد یک معادله با یک دادگستری   مجهول. می گم جناب منشی منکه حکمم صادر شده ، کسی که جناب قاصی را بر کنار کرده حتما فکر اینجاش رو هم کرده دیگه . شانه میندازه بالا میگه برو اتاق فلان.

یک صف آدم مثل من دم در اتاق . جناب آقای مسئول بگی نگی یک پرونده میکشه بیرون یک گپی با رفیقش میزنه به این میگن عدالت.

پرونده بنده را مطالعه که فرمودن می گن برو یک نامه بده حاج آقا فلانی. نامه را نوشتیم و رفتیم پیش حاج آقا . بزور خودم را هل میدم توی اتاق. سابق هرچی مودب دم در می ایستادم کسی محلم نمیذاشت.

وسط اتاق حاج آقا می ایستم و نامه را میدم خدمتشون. یک نگاه از سر تا پای سراسر گناه من می کنند و میگن برو پیش آقای فلانی.

بین فاصله ۱۰ قدمی اتاق حاج آقا تا اتاق آقای فلانی اولین الله اکبر از بلند گو بلند شد و این انگار رمز در همه اتاق ها را زدند همه یکی یکی بسته شدند. من  ماندم و یک اتاق آدم مثل من پشت در اتاق آقای فلانی که تازه میشه منشی حاج آقا فلانی تر.

واقعا که عبادت بجز خدمت خلق نیست.

۱۰۰ بار پیش خودم گفتم اینجا ایرانه . بی خیال. اما مگه میشه. بابا مگه من کارم اصلا قضاییه. من نه شاکی ام نه متشاکی. نه جرم کردم نه جنایت. میخواهم با اجازه مسئولین محترم قضایی مادر بشم.

بعد از اینکه بلاخره بعد از انجام فریضه نماز و ناهار اینقدر این اتاق آن اتاق کردنم که  اشک من را در آوردند دل یکی از این آقایان به حالم سوخت و من را برد پیش رییس مجتمع. ایشون به همون حاج آقای دومی زنگ زدند که آقا امضا بفرمایید بره. جالب اینکه از این اتاق اتاق حاج آقا معلوم بود و من می دیدم که ایشون همچنان نگاهشون به من سراسر گناه است و بعد از بالانس کردن عمامه شون فرمودند من مسئولیت قبول نمی کنم.

یکی به من بگه یعنی چه. توی کشوری که روزی ۱۰ تا قاتل و دزد با وثیقه و بی وثیقه با مسئولیت همین آقا یون آزاد میشن و میرن سر کار اولشون مگه من می خواهم چکار کنم که این حاج آقا مسئولیت امضا کردنش را قبول نمیکند.

من می خواهم یک بچه که مادرش توان نگهداریش رو نداشته و یکجایی از همین شهر رهاش کرده را به خونه ام بیارم. کجای عدالت با این کار خدشه دار میشه. کدوم عدالتی می تونه به من بگه : ما باید درستی کار شما را تشخیص بدیمِ . هیچ کس چه حاجی چه مشهدی چه هیچی به من مادر حق نداره بگه شما مورد داری.

تو رو خدا به من بگین این یعنی چه. قاضی رفته ، خوب به سلامت . اگر بد بوده چرا رفته یک دادگاه دیگه اگه خوب بوده چرا کارش را تمام نمی کنید.مگه نه اینکه ایشون بر اساس قانون و مدارک و ادله محکمه پسند موجود در پرونده ما حکم صادر کرده.

اگه این حاج آقای عابد و صالح اینقدر خدا ترس و منزه است که نمیتونه مسئولیت کار نا تمام دیگری را قبول کنه آیا مسئولیت عمر بچه هایی را که در پرورشگاه فرصت داشتن خانواده  را به خاطر همین کارشکنی ها از دست می دهند را قبول می کنه.

همینه که میگن اینجا ایرانه. اما من کوتاه نمی آیم. به نگاه ها ی توهین آمیز و رفتار دور از نزاکت هیچ آقا و حاج آقایی هم ذره ای اهمیت نمیدم. شکایتم را می برم پیش قاضی همه قاضی ها که اگر روزی حکم دادگاهش صادر بشه ای بسا خرقه که موستوجب آتش باشد.

حالا شما بشین و پز حج نرفته ات را به من مادر بده و هی نه بیار توی کار امثال من . من که از رو نمیرم حاج آقا.

 

نویسنده : mamani در ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس