ترس

می ترسم. روزی که نقش یک ز ن باردار را شروع به بازی کردن کردم هرگز فکر این روز را نمی کردم.

اوایل احساس بدی داشتم چون فکر می کردم همه می دونند حقیقت چیست و می فهمند که دارم فریبشون می دهم. نمی دونم میشه اسم این رفتار رو هم دروغ گفتن گذاشت یا نه ولی بهر حال راست گفتن هم نیست.

کم کم به این کار دارم عادت می کنم گرچه هنوز احساس خوبی ندارم. ولی الان احساس بدی که از دروغ گفتن پیدا می کردم به یک ترس تبدیل شده.

هرچه در متقاعد کردن اطرافیان به اینکه باردار هستم موفق تر پیش میرم ترسم هم بیشتر میشه.

ترس از دروغ. وقتی من می تونم به این راحتی (البته نه خیلی راحت) نقش بازی کنم و کاری کنم که دیگران باورم کنند می ترسم. حتی گاهی آنقدر در نقشم فرو میرم که تمام حالت های آن هفته از بارداری را احساس میکنم.

 می ترسم. از اینکه نکنه تا به حال هم داشتم نقش بازی میکردم. یعنی من تا به حال خودم بودم؟

نکنه روزی این پوسته بشکنه و من واقعی اونی نباشه که دارم نقشش را بازی میکنم. نکنه اینقدر به این بازی عادت کردم که یادم رفته کی بودم.

می ترسم. درست همون لحظه ای که فکر میکنم انسان خوبی هستم می ترسم. نکنه من خوب نباشم و نقش آدم خوب را بازی می کنم.

می ترسم. هزار بار تکرار کرده ام به کاری که می خواهم بکنم ایمان دارم. من ایمان دارم که می خواهم کودکی را به فرزندی قبول کنم. اما نکنه روزی بفهمم که اینها همه نقش بازی کردن بوده.

نکنه روزی از تصمیمم برگردم.نکنه نتونم روزی کودکم را دوست داشته باشم.نکنه وسوسه باردار شدن من را از پوسته ام بیرون بکشد و تبدیل به موجودی خودخواه بشم که فقط به ارضا شدن احساس سرکوب شده اش فکر می کند. نکنه من فقط دارم برای اینکه نشون بدم چه آدم خوبی هستم اینکار را انجام میدم.

بعد به خدا فکر میکنم.ترسم تبدیل به یک آگاهی میشه. به اینکه کسی همیشه مراقب ماست.

آگاهی از اینکه او همیشه بهترین ها را برای من خواسته آرامم می کند.

خودم و خدا بهتر از هر کس میدونیم من هیچ وقت دعا نکردم که بچه دار بشم. مغرور نیستم . به حکمت خدا قلبا اعتقاد دارم. تنبل هم نیستم همیشه به راه های دیگه فکر کردم. خدایا من از تو نمی خوام باردار بشم چون میدونم تو همیشه بهتر از من صلاحم رو می دونی ولی بهت التماس می کنم من را از این پوسته در نیار مگر به حال بهتر. خدایا به من اجازه بده به حرفهایی که می زنم معتقد باشم. اجازه بده انسان خوبی باشم. ما را هیچ وقت به دروغ و غرور عادت نده.

من واقعا میترسم ولی دعا میکنم این ترس با من باشه تا مبادا یادم بره که خوب بودن را دوست دارم و باید مواظب باشم مبادا  تعریف ها و تعارف های دیگران مغرورم نکنه .ترسم یادم می اندازه که اگر خدا نمی خواست و اجازه نمیداد که خوب باشم ،من همون آدم خطاکار و پر از گناهی هستم که سعی می کنم در خودم دفنش کنم و از اینکه روزی بیرون بیاد می ترسم. 

نویسنده : mamani در ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


انتظار

به حساب تقویم بارداریم من امروز وارد هفته ۱۶ شدم. وقتی داشتم در یک وب سایت به اتفاقات این هفته نگاه می کردم پیش خودم گفتم یعنی یک روز من هم این اتفاقها را تجربه می کنم؟

بعد یک دفعه به فکر آن مادری افتادم که الان در هفته ۱۶ یا همین حوالی است و کودکی را در شکم دارد که قرار نیست از او نگهداری کند. مادر آن کودک منم.

باز فکرم رفت پیش آن مادر.شاید بخندید اما من از روزی که فهمیدم بچه دار شدن به این راحتی ها هم نیست نسبت به مادر ها خیلی احترامم بیشتر شده.حتی یکبار دلم نیومد یک سوسک را بکشم چون فکر کردم شاید مادر بچه سوسکی باشه.

لطفا نگید که من دچار وسواس فکری یا یک همچین چیزهایی شدم .نه. فقط مادر نشدن به من یک چیزهایی را نشان داده که شاید مادر شدن نشان نمی داد.

من خیلی به آن مادر و احساسش فکر می کنم.اینکه او الان در چه حالیست.بچه اش را دوست دارد یا نه.اصلا راضی هست که بچه اش را به کسی واگزار کند. چرا بعدها بچه را رها میکند.

واقعا در زندگی این مادر چه می گذرد. شاید این اولین بارداری او باشد شاید نه.شاید خیلی جوان است و پناه و سامانی ندارد.

وقتی به خانمهای حامله دور و بر نگاه می کنم دلم از باردار نشدنم می گیرد ولی وقت ییتد آن مادر می افتم فقط فکر می کنم. آیا او هم از باردار شدنش خوشحال است؟ آیا تا به حال به فکر سقط افتاده. کسی را دارده که کمکش کنه. ویارش چی بوده .

همیشه ته فکرهام به این میرسم که احتمال خیلی زیاد او در وضعیت مناسبی نیست نه از نظر مالی نه از نظر روحی.

کاش می شناختمش و می شد به او کمک کنم. شاید هرگز کودکش را رها نمیکرد. حتما زن تنهاییست.

یعنی من خوشبختی ام را از رنج کسی دیگر بهره می برم؟یعنی مادر شدن من به قیمت شکستن دل یک مادر است؟

من خیلی به آن مادر فکر می کنم. کاش در ایران هم قانونی برای فرزند خواندگی بود تا مادرانی که نمی توانند از نوزادشان نگهداری کنند تحت حمایت سازمانی قرار می گرفتند تا کودکشان را به جای رها کردن در خیابان یا سطل آشغال به صورت داوطلب و طی قرار دادی به خانواده ها واگذار میکردند .شاید اینطور کمی از بار این احساس بد کم میشد. مگر میشه کسی کودکش را رها کند و احساس خوبی داشته باشه.

فرزند من الان در شکم زنیست که من او را نمی شناسم و او هم مرا. ولی او مادر است. چه خوب و چه بد مادر است با تمام احساساتی که یک مادر در نه ماه نسبت به کودکش پیدا میکند.

او اولین حرکت ها و لگد های بچه اش را حس کرده. شاید توانسته باشه سونوگرافی بکند و صدای قلبش را هم شنیده باشد. من تمام این روزها را در رویا پردازی دوران بارداری او می گذرانم . گرچه من باردار نشده ام اما قول می دهم مادر خوبی برای کودک تو باشم .قول میدهم اگر روزی به کودکم حقیقت را گفتم از تو بد نگویم چون تو یک مادری و عزیز. برای کودک من تو همبشه یک مادر خواهی بود و من به تو احترام میگذارم. ای کاش سعادت من در گرو رها کردن کودکت نبود. ایکاش مجبور به اینکار نبودی . من مادر نشدن را به شکسته شدن دل یک مادر ترجیح میدهم. ایکاش راهی پیدا میکردی و خودت مادر کودکت میشدی.

من به تو فکر میکنم. به تنهایی و روزهای سخت تو. روزی که سختی ها و ناملایمتهای زندگی تو را از ادامه راه باز دارند و تو تصمیم به رها کردن کودکت برای بدست آوردن زندگی بهتر بکنی،مطمئن باش که من از ماه ها پیش مقدمات نگهداری از کودکت را فراهم کرده ام. من ماه هاست که به تو . او فکر میکنم. برای تو کاری از دستم بر نمی آید چون نمی شناسمت اما کودکت کودکم خواهد بود.

به تو قول می دهم همیشه متشکر تو باشم و از پاره تنت مثل برگ گل مراقبت کنم .ما پدر و مادر خوبی برای او خواهیم بود . می دانم که همیشه چشم نگران تو پشت سر اوست.

من ماه هاست به شما فکر می کنم.

نویسنده : mamani در ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


مادر بودن يا نبودن

امروز و دیروز و کلا خیلی وقته که کلافه ام. مادر بودن یا بهتر بگم مادر شدن به این سبک و سیاق قبول کنید که به لذت بخشی مادر شدن طبیعی نیست. شاید لذت بخش کلمه مناسبی نباشه. خوب من تا به حال حاملگی و دوران بارداری را تجربه نکردم و از دوستانی  که تجربه دارند می شنوم که آنهم خیلی بی دردسر و لذت بخش نیست.

شاید درست تر اینکه خوب خانم های باردار در طول ۹ ماه که بچه با آنهاست از طرف همسرشان و خانواده شان خیلی حمایت می شوند از هر نظر. ولی مادرانی مثل من این حمایت ها را ندارند. من از همسرم که او هم به اندازه من دچار دلشوره و افکار ضد و نقیض هست نمی توانم توقع حمایت و یا همدردی داشته باشم. در بارداری تمام توجه به مادر و بچه است اما  در مورد من و امثال من این فرق می کند.

خانواده ها از شنیدن خبر بارداری خوشحال میشوند ولی از شنیدن خبر فرزندخواندگی که آنقدر خوشحال نمیشند. البته خانواده همسر من یک استثناست. برای من برخورد پدر و مادرم و توضیح دادن به آنها اصلا شروع خوبی برای مادر شدن نبود. هرچند برخورد پدر و مادر همسرم فوق العاده بود.

من دلگیرم. از اینکه مثل همه مادران منتظر٫  حمایت مادر  و خانواده ام را ندارم. از اینکه من با اینهمه دلتنگی و دلشوره تنهام. من آزرده ام از اینکه باید نقش یک مادر باردار را برای دیگران بازی کنم و تنهایی این آزردگی را تحمل کنم. بذارین راحت بگم من نازکشی ندارم.

من دلشکسته ام از اینکه مادر و پدرم هرگز به من برای مادر  شدنم تبریک نگفتند .شاید همین برخورد ها ست که خیلی از زوج های مثل ما  از اینکار منصرف می شوند. ولی من و همسرم منصرف نمیشویم . حتی تصمیم داریم کودکمان را breastfeed  بکنیم . ما هر کاری که لازم است برای اینکه پدر و مادر خوبی باشیم را انجام می دهیم حتی با دل شکسته از برخورد دیگران. من و همسرم یکی از بهترین پدر مادرهای دنیا می شویم. 

ما به کاری که می کنیم ایمان داریم و شک در درستی آن نداریم. ولی پدر و مادر شدن برای زوج هایی مثل ما به شیرینی دیگران نیست. درسته شیرین کلمه مناسبی بود. این ذوران برای ما شیرین نیست. ولی حتما با اولین حضور فرزندمان این دوران مثل غباری پشت سر ما گم خواهد شد.

نویسنده : mamani در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


اينجا کودکی در انتظار است

چون من و همسرم قصد آوردن یک نوزاد را داریم به بخش نوزادان تا یک سال رفتیم.

یک اتاق پر نوزاد و شیرخواره.

من و همسرم همیشه سر اینکه بچه ایکه می خواهیم بگیریم را ازکجا بفهمیم که شبیه ما هست یا اصلا خوشگل می شود یا نه فکر می کردیم.دیروز ما در مرکز یک دایره قرار گرفتیم که دور تا دورمان نوزاد بود و شیرخوار.

تازه فهمیدم که مادرانی که بچه شان را بدنیا می آورند کارشان خیلی ساده تر است از ما . انتخاب خیلی کار سختیست. نه به خاطر زیبایی یا زشتی نه.  بلکه به خاطر دل.

شاید چند دقیقه اول قیافه های بچه ها را نگاه کنید ولی بعد انگار از صورت بچه رد میشوید و می  رسید به داخلشان. همه خوشگلند و با نمک و شما همه را می خواهید.

دیروز من یک دختر کمتر از یک ماه که خیلی نا آرومی می کرد را بغل مردم تا کمی آروم بشه تا مربی براش شیر بیاره.

اسمش پگاه بود . اولش فکر کردم من اصلا از اسم پگاه خوشم نمیاد .پگاه کوچولو رو آروم در آغوش گرفتم. یادم نمیاد آخرین بار که نوزادی رو بغل کردم کی بود. خیلی می ترسیدم. اینقدر ظریف بود که یک حرکت اشتباه من می تونست اذیتش کنه. ولی برعکس من که خیلی می ترسیدم پگاه خانوم  انگار خودش راه و رسم را بلد بود چنان قشنگ در آغوش من جا گرفت که من فقط تسلیم شدم. پگاه با چشم های بسته شاید خواب بود و من رو نمیدید. منکه حتی لالایی هم بلد نبودم برایش زمزمه کنم. ولی انگار پگاه من فقطط دنبال یک آغوش بود چون حتی یک قطره ازشیرش را هم نخورد و خوابید. ساکت.

پگاه کوچولوی من به من مادر بودن را یاد داد و بهم نشون داد ما همه در عمقمان مادریم. دست های ظریف پگاه به لباس من گره خوردند و من تا ۱ ساعت بعد چشم از صورت ظریف و شیشه ای پگاه برنداشتم. زمزمه من با پگاه لالایی درست و حسابی نبود ولی گره ای که از ابروی پگاه باز میشد به من می گفت راه را درست میرم. هر عضله کوچکی که از پگاه در آغوش من آروم میشد به من یاد میداد با اون چطور رفتار کنم.وای پگاه. این زیبا ترین اسمی است که تا به حال به گوشم خورده.

من پگاه را آروم به تخت برگردوندم. ولی دلم برایش خیلی تنگ شده. تا آخر شب حوصله هیچ کاری جز بغل کردن پگاه را نداشتم.

پگاه یک ماهه ٫ مریم خانوم ۱۲ روزه که در بیمارستان جا مانده٫ امیر کوچولوی سرما خوده یا علی با مرام من همه جایی در انتظار ند. در انتظار اینکه به ما یاد بدهند چططور پدر و مادرشان باشیم. بچه ها فرشته اند اما این بچه ها فرشته هایی هستند که راه را به ما نشان میدهند.

دوستم می گفت ما روزها و سالها مراقبه می کنیم ٫ مدیتیشن میکنیم تا آرام بشیم و خودمان را پیدا کنیم ولی بچه ها و حیوانات در یک آن ٫ آن «خود» ما را پیدا می کنند واین حقیقت است. 

عزیزم٫ من حتما باز هم به بچه سر میزنم چون دلم برایشان تنگ شده. شاید اگر پگاه کمی دیرتر بدنیا آمده بود من در مادر شدنش تردید نمیکردم. ولی من در اتظار تولد تو هستم. یک روز در همین دید و بازدید هایم از شیرخوارگاه تورا خواهم دید که حتما آغوش من را جای راحتی برای باقی زندگی ات پیدا خواهی کرد . من با آغوش باز هر بار به وعده گاهمان می آیم .

نویسنده : mamani در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


خانه دوست

دیروز با همسرم به یک شیرخوارگاه رفتیم.

اصولا در شیرخوارگاه ها اجازه ملاقات با بچه ها را نمی دهند ولی به لطف یک دوست ما این اجازه را پیدا کردیم.

صبح که سوار تاکسی مسیر را نگاه می کردم هرچه که پایین تر می رفتیم تصویر من از شیرخوارگاه به همان یتیم خانه های فیلم ها نزدیک تر میشد. یک ساختمان نمور و قدیمی. بچه هایی با لباسهای کهنه و قیافه های کثیف و غمگین. شاید چون این مرکز در پایین شهر بود من اینطور تصور میکردم یا مگر ما آدم ها چند بار به اینجور جاها رفتیم که بدانیم آنچه که در فیلم ها دیدیم چقدر به واقعیت نزدیک است.

خیلی نگران بودم. تاثیری که این دیدار بر همسرم می گذاشت برام خیلی مهم بود. همسرم برای این دیدار خیلی تاکید داشت البته درست هم بود چون ما هر دو هیچ تصوری از جایی که کودکمان می خواست از آنجا بیاید نداشت.

تمام مدت تا رسیدن دلشوره داشتم که مبادا این کار توی ذوق همسرم بزنه.

وقتی رسیدیم به مرکز ( که می دانم خیلی پایین شهر بود) با وارد شدن به محوطه گمان کردم اشتباه شده.

اینجا یک پارک سرسبز بود . از آن ساختمان نمور و کثیف خبری نبود. اتاق خانم مدیر که انصافا مدیر صفت بسیار مناسبی برای ایشون بود یک اتاق تمیز و پرنور بود که با عکسهای قاب شده بچه ها که می شد حدس زد بچه های همان مرکز هستند تزیین شده بود.

بعد از یک صحبت کوتاه ما به سالن بچه ها رفتیم. کفشهایمان را در آوردیم و پا به سرزمین کودکانی گذاشتیم که هیچ تصوری از آنها نداشتیم.

همین که ما وارد شدیم چند تا بچه به سمت ما دویدند. بین بچه یک دختر بسیار بسیار زیبا بود به اسم نرگس. شاید در اولین لحظه ما به خاطر زیباییش توجهمون به سمت او رفت ولی یک آن دیدم ۵-۶ تا بچه دیگر همه به ما زل زدند .

شاید بقیه بچه به زیبایی نرگس نبودند و لی تازه دیروز بود که من فهمیدم بچه ها برای پدر و مادر زیباترین افراد هستند. ما دیروز در مقام پدر و مادر نمی توانستیم کسی را انتخاب کنیم. زیبایی و زشتی چقدر زود برای ما بی معنی شد.

ایجا نه کثیف بود و نه غمگین. یک سالن بزرگ با چند اتاق خیلی خوشرنگ با اسباب بازی ها و وسایل نقاشی زیاد. بچه ها همه تمیز و خوشرو. لباسهای قشنگ  و مرتب. و خدای من عجب مربی هایی.

من می دانستم که حقوق این مربی ها خیلی خیلی کم است و اصلا قابل عرض نیست. خود ما اگر حقوق خوب نگیریم چقدر وجدان کاریمان را حفظ می کنیم. این جور موقع ها همیشه کارمند ها می گند هر چه قدر پول بدی همونقدر آش می خوری.

ولی خدایا منکه از خودم خجالت کشیدم. مربی های بچه ها اینقدر خوش اخلاق و با مسئولیت بودند که کاش همه مثل اونها کار می کردند. اینهمه بچه با ایهمه خواسته و این چند تا مربی مهربون . اینجه یک خونه بزرگ بود با مادرانی که واقعا مادر بودند.

بچه ها حتی یک استخر بزرک در حیاط داشتند که تمام تابستان در آن شنا و بازی می کردند و عجب شنیدن فریاد های از سر شادی این بچه در استخر خوش آیند بود.

مدیر این مرکز یک خانم بسیار مدبر و دست و دلبازی بود که گمان نمی کنم خیلی از مادرها این انرژی و وقت را برای بچه های خودشان بگزارند.با وجود اینکه حمایت دولت اصلا چیز به چشم بیایی نیست ولی این مدبران بهزیستی با مایه گذاشتن از همه چیزشان برای بهبود وضعیت این بچه ها واقعا زحمت می کشند. چند نفر ما تا به حال فکر کردیم که این مراکز با کمک ما باید اداره شوند. ما چقدر وظیفه شناس بودیم؟

نویسنده : mamani در ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


 

خوشحالم ، امروز قاضی دادگستری حکم ما را صادر کرد. شاید ما تنها آدم های همیشه خندان راه پله های دادگستری باشیم. 

ما از امروز رسما و به حکم قاضی دادگاه پدر و مادر یک کودک هستیم که جای اسمش در حکم خالی مانده.

وقتی فکر میکنم می بینم اینقدر سریع اتفاق افتاد که باور کردنش آسون نیست. آخر های سال پیش بود که من و همسرم باهم تصمیم گرفتیم کودکی را به فرزندی قبول کنیم. این فقط یک تصمیم بود و با شنیده های ما از این که این راه بسیار طولانی و پر دردسر است ، گمانمان این بود که حالا حالا ها باید بدویم و بالا پایین پله های دادگستری و بهزیستی بریم.

در حقیقت همینکه ما به این تصمیم رسیدیم هم خودش یک اتفاق خاص بود. من و همسرم هر دو زیر ۳۴ سال داریم و هر دو از نظر علم پزشکی سالمیم.

 این یک اعتراف صادقانه است. من خیلی پیش از ازدواجم همیشه فکر می کردم این خیلی واضح و بدیهی است که اگر زوجی بچه دار نشدند فرزندی را قبول کنند.

حتی در چراییش جای سوال هم برام نبود. وقتی واقعا در این آزمایش قرار گرفتم  باز همانطور فکر می کردم . به قول معروف هنوز گرم بودم. همسرم هم انصافا حتی یک مکث کوچک هم نکرد.بر عکس آنچه من از آقایان شنیده بودم.

وقتی تصمیم گرفتیم کم کم متوجه شدم که این تصمیم یعنی چه. من این یادداشتها را برای کودکم مینویسم که شاید روزی از بین آنها پدر و مادرش و خودش را بهتر بشناسد. پس عزیزم این رو بدون که ما حتی یک لحظه هم در تصمیم مان تردید نکردیم و نمی کنیم. حتی در همان روزهایی که در تنهایی هایمان به این کار فکر میکردیم . ما فقط گیج بودیم و هنوز هم هستیم.

تمام کارهای اداری ما از پزشکی قانونی و تشخیص هویت و سازمان خون و کلانتری در یک ماه تمام شد. باورکردنی نیست. فقط یک ماه. اما این یک ماه خیلی هم خوش آیند نبود. ما برای پدر مادر شدن باید از همه مسئولین محترم ادارات فوق اجازه و تاییدیه میگرفتیم.

اینکه در یک روز برای ۱۰ نفر توضیح بدهی که چرا با این سن کم می خواهی بچه بیاوری خیلی هم خوش آیند نیست. وقتی خانم منشی پزشکی قانونی جلوی تو که می داند برای چه کاری اونجا هستی می گوید این بچه های بهزیستی همه نا مشروع( البته ایشان کلام دیگری را بکار برد) هستند و باعث از بین رفتن برکت خانواده می شوند  ، اصلا خوشحال نمی شی .ولی همان روز هم تردید نکردم.

ما در خواستن تو تردید نمی کنیم. عزیزم تو هدیه خدا برای ما هستی .چه فرقی می کند در چه بسته بندی به ما داده شوی.

نویسنده : mamani در ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


هزاران زن مثل من

ما ۵ سال پیش در چنین روزهایی ازدواج کردیم. ۳ سال اول را قصد بچه دار شدن نداشتیم.

بعد از ۳ سال تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم. چه خوش خیالانه برای خودمون برنامه ریزی می کردیم. اینکه کی بدنیا بیاید ، کجا بدنیا بیاید و خلاصه از همین رویا بافی های پیش از حاملگی.

اوایل که باردار نمی شدم تنها نگرانیم از این بود که برنامه ریزی هامون بهم می خوره. ولی کم کم نگرانی ها بزرگ تر و جدی تر شدند.

خوب یادم هست بعد از چند ماه که اتفاقی نیافتاد دکترم قرص کلومفین تجویز کرد. من بعد از اینکه اولین خط  بروشور داخل بسته قرص را خواندم تا خانه اشک ریختم: این دارو برای درمان ناباروری استفاده می شود.

اولین خط بروشور قرص اولین خط دل شکستگی از قصه ۲ سال درمان ما بود. 

برای هزاران زن مثل من و هزاران زوج مثل ما این یک شروع تکراری و آشناست. بعد ها که به خودم مسلط شدم و سراغ تحقیق و بیشتر دانستن از ناباروری رفتم فهمیدم از هر ۷ زوج یک زوج قصه ای شبیه ما دارند.

هزاران زن مثل من روز ها و شبها و هر لحظه آنقدر عاشقانه به بچه فکر می کنند که از حاملگی و بچه دار شدن متنفر می شوند. و دوباره فردا روز جدید یست .

نویسنده : mamani در ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


میم مثل مادرخوانده

من در انتظار تولد کودکم هستم. اما انتظار من از جنس انتظار مادران دیگر نیست . من در انتظار تولد کودکم هستم اما بار دار نیستم.

من و همسرم بعد از ۵ سال ازدواج تصمیم گرفتیم از فرصتی که خدا در اختیارمان قرار داده و در پزشکی به آن ناباروری می گویند استفاده کنیم و با آوردن کودکی خانواده مان را بزرگ کنیم.

ما در انتظار تولد کودکمان هستیم.

نویسنده : mamani در ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


هزاران زن مثل من ...

این یادداشتها را تقدیم می کنم به کودک در راهم.
نویسنده : mamani در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس