خوشبختی و دیگر هیچ

به من بگین خوشبخت...

به من بگین خوشبخته خوشبخت...

خوشبختی مگه چی میتونه باشه جز باز کردن هر صبحه چشمام توی چشمهای فرشته؟

خوشبختی مگه چیزی غیر از بو کشیدن هر روزه بهشته؟

خوشبختی مگه غیر از آغوش گرفتن نعمت خداست؟

خوشبختی مگه غیر از داشتن محبت خداست؟

پس به من بگین خوشبخت.

من غزلی دارم که هر روز صبح چشمام رو توی چشمای سبزش باز میگنم.

من غزلی دارم که هر وقت کنارم میاد بوی شیر و عرقش دست کمی از بوی بهشت نداره برام.

من غزلی رو در آغوش میگیرم که جز نعمت و رحمت چیزه دیگه ای نیست.

من غزلی را به خونه آوردم که عزیز کرده محبت خداست.

به من بگین خوشبخت.

نگین چرا دیر اومدم. اگر شما هم مست داشتن چنین غزلی بودین دیر میومدین.

اما اومدم. اومدم برای اونهایی بنویسم که میگفتن نمیشه.

میگفتن این بچه ها مریضند.

میگفتن برو جنین اهدایی بگیر.

میگفتن بچه خود آدم نمیشه.

نه نمیشه. بچه زاییده خودم هم اینقدر عزیز نمیشه.

حالا من میگم. ما غزل رو آوردیم. دخترم رو به خونه خودش آوردیم.

گرچه بیمار اما شیرین.

همتون میدونین که آسون به دستش نیاوردیم. میدونین توی این مدت چی گذشت. اما من بهتون میگم که اگر ده سال دیگه هم همینطور میگذشت بازم ارزش داشتن غزل رو داره.

مادرهایی که خدا نخواسته که بچه ای رو از خودتون بزایید . از من بشنوید. بچه شما اونی نیست که توی شکمتون بزرگ میشه و به دنیا میاد. بچه شما اونیکه شما به دنیا برش میگردونید. بهش زندگی میدین و در قلبتون میپرورونینش.

من تنها مادری هستم که غزل میشناسه. من اونو به دنیا نیاوردم اما برش گردوندم.

دخترم یک سمعک کوچولو که فقط من که مامانشم میدونم توی گوشش داره. و حالا دیگه وقتی اسمش رو صدا میکنم بهم میخنده.

طول کشید تا دخترم فراموش کنه که نباید از "هیش" گفتن مامانش بترسه چون اینجا شیرخوارگاه نیست. یا یاد بگیره که من از روی وظیفه بغلش نمیکنم بلکه از روی عشقه.اما دخترم داره کم کم اونروزها رو فراموش میکنه

من بر عکس خیلی از مادرها عاشق شنیدن گریه دخترمم. چون میدونم برای من گریه میکنه. دلش برای من و آغوشم تنگ شده.

وقتی ازش میپرسن مامی کو با نگاه براقش دنبال من میگرده.

وقتی میترسه خودشو میکشه توی بغل من.

من مادرشم. برای غزل مهم نیست من بدنیا آوردمش یا نه. برای منهم.

وقتی میریم خرید و همه دختر خوشگل منرو نگاه میکنند دیگه یادم نمیاد کی و کجا من و غزل بهم رسیدیم. چون ما برای همه یک مادر و دختر خوشحالیم.

شک نکنین که این کار درسته. داشتن این نعمت رو از خودتون و همسرتون و خانواده هاتون به خاطر یک سری پس زمینه غلط دریغ نکنین.

مگه از مادر و پدر شدن چه چیزی بیشتر از لبخند رضایت یک بچه و غش رفتن دل خودتون میخواید؟

چقدر مهمه که چه خونی توی چه رگی بره و بیاد؟چقدر مهم که یک ژن از کی به کی برسه؟

مهمتر از اینکه یک دل به دوتا دل دیگه پیوند بخوره؟

مهمتر از اینکه یک عشق از وجود دو نفر جاری بشه در وجود یک نفر دیگه؟

من و همسرم و عزیز دلم غزل برگشتیم فرانسه به خونه و زندگی خودمون.

شاید یک روز یکجایی مثل نقش جهان یا لب دریای شمال یک دختر زیبایی رو ببینین که بایک  لهجه شیرین فارسی صحبت میکنه . شاید اونروز دارین به غزل من نگاه میکنین.

 

خدایا یک شکر تو از هزار نتوانم گفت.

 

 

نویسنده : mamani در ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


روزی برای همه مادران اکنون و فردا

دلم میخواد روز مادر رو تبریک بگم به همه مادران دیروز ، امروز و مادران فردا.

روز مادر از اون روزهایی که هزاران زن مثل من آرزو دارند طور دیگه ای مزه اش کنند.

سالهای کودکی و نوجوانیم همیشه روز مادر برام در خریدن بهترین کادویی که میتونستم معنی میشد. فکر میکردم باید سعی کنم همه پولهای پس اندلزم رو برای مادرم بهترین چیزی که میشه رو بخرم. روز مادر برام روز خرید کادو گل بود. خیلی به این فکر نمیکردم که اصلا چرا روز مادر وجود داره. برام واضح بود که باید از مادر تشکر کرد. چون شبها بالای سرم بیدار بوده. چون به من محبت کرده شیر داده. زندگیش را فدا کرده. و خلاصه همه این حرف های بسته بندی شده و کلیشه ای که همه بلدیم.

وقتی ازدواج کردم و از مادرم دور شدم روز مادر یک جور نوستالژی برام شد. به یاد روزهایی که با مادرم بودم. حالا میخواستم بازم با خریدن بهترین کادو ها به مادرم بگم گرچه پیشش نیستم اما همیشه دلتنگ با او بودنم. حالا به لیست خرید های روز مادر کادو برای مادر همسرم هم اضافه شده بود.

من عاشق کادو خریدن و فکر کردن به این کارم. چند ساله که هر سال روز مادر برای دو تا مادر عزیزم کادو میخرم و میخوام ازشون تشکر کنم. تا ۳ سال پیش هنوز به فکر تشکر کردن بابت همون کلیشه ها بودم .

اما سه ساله که هر ماه آرزو میکنم مادر بشم . سه ساله که مادرهام آرزو میکنند من مادر بشم.

سه ساله مادرهام با من همراه شدن و هر روز و هر ماه به من امید میدن که منهم مادر میشم.

مادرهای من قدم به قدم با من و همسرم و مشکل بجه دارنشدنمان پیش اومدن. بی هیچ گله و شکایتی به ما اجازه دادند راهمان را انتخاب کنیم.

من از مادرهام ممنونم اما نه به خاطر شبهایی که نمی فهمیدم و بالای سر من و همسرم بیدار بودند. یا روزهایی که ما نمیفهمیدیم و برای ما فداکاری میکردند.

ممنونم برای سه سال صبر و همراهی. برای دعاهایی که من نشنیدم برای ما کردند. برای اشکهایی که من ندیدم و از ته دلشون برای ما ریختند. برای همه لبخندهایی که همیشه روی لبشون بود. برای همه تشویق ها و انرژی های مثبتی که به ما دادند. برای دلهاشون که با هر غصه ما لرزید اما نگذاشتند ما در راهمون بلرزیم.

از مادرهام ممنونم که منرو گرچه فرزندی ندارم اما به چشم مادر میبینند و به حس مادرانه من احترام میزارند و اجازه دادند بی هیچ پروایی در راهی که دوست دارم خرجش کنم.

از اینکه ناهمواریهای این بخش از زندگی ما رو فهمیدند و با حس مادرانه شان همراه ما شدند تا باری رو از دوشمون بگیرند نه اینکه باری اضافه کنند ممنونم.

شاید باید روز مادر از خدا هم تشکر کنم. یک جور روز شکر گزاری . برای داشتن این مادرها در زندگیمون.

روز مادر رو به همه مادرها چه اونهایی که فرزندشان را در شکم حمل کردند چه آنها که در قلبشان حمل کردند تبریک میگم.

روز مادر را به همه مادرهایی که هنوز مادر نیستند اما بند بند وجودشان لبریز از حس مادرانه است تبریک میگم.

و آرزو میکنم روزی همه ما در کنار  فرزندانمان  روز مادر روز شکر گزاریمون هم باشه.

 

امسال مطمئنم که برای چه چیزهایی باید از مادرهام تشکر کنم.

نویسنده : mamani در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او ....

سال نوی همگی مبارک

میدونم که خیلی دیره اما عید را هر وقت تبریک بگی تازست.
خیلی دلم میخواست زود تر از اینها برای به روز کردن بیام. اما هر بار یا نمیشد یا نمیخواستم که بشه. شاید چون فکر میکردم بعد از اینهمه مدت بهتره با یک خبر خوب بیام.
اما خبر خوبی پیدا نشد. البته نا شکری نمیکنم . خدا رو شکر که خبر بدی هم نیست.
بعد از غزل شیرخوارگاه چند تا نوزاد دیگه رو به ما معرفی کرد. اما به قول این بیت ؛
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او          زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
حکایت دل من و همسرم و غزل خانوم هم همینطور بود و هست. خیلی سعی کردیم فراموشش کنیم. عکسهاش رو پاک کنیم.
اما نتونستیم. تصمیم گرفتیم به جای اینکه سراغ بچه دیگه ای بریم سراغ کار غزل باشییم. توی بهزیستی دیگه همه ما را به غزل میشناسند. داستان غزل را تا خود مدیر کل هم بردیم که مبادا سستی کنند و کار این بچه عقب بیافته.
غزلمون هم کم شنوایی با در صد بالا داره هم فنیل کتونوریا. البته با کم شنواییش مشکلی نداشتیم و در واقع خودمون به بهزیستی گفتیم که مشکل داره.
هنوز با همسرم گه گاه احساس گناه میکنیم از اینکه نیاوردیمش. از طرفی هم نمیتونستیم .چون شرایطش خیلی خاص بود و ما تازه میخواستیم یک خانواده را شروع کنیم.ما خودمون هنوز درگیر درمان ناباروری هستیم و پرستاری از غزل یک کار دائمیه.  با وجود اینکه برای پیش بردن کارش با همسرم خیلی دوندگی کردیم که مبادا درمانش عقب بیافته. هزینه هاش رو تقبل کردیم. اما هنوز اسمش که میاد دلمون میلرزه.
الان بزرگترین آرزوم اینکه مادر واقعی غزل بیاد و بگه من از روی کمبود مالی غزل را رها کردم ولی حالا پشیمونم. من آرزوم اینکه غزلم توی بفل یک مادر بزرگ بشه توی جمع یک خانواده نه شیرخوارگاه. کاش مادر غزل را میشناختم. حاضر بودم بهش التماس کنم و بهش قول بدم تا آخر عمر غزل که امیدوارم ۱۲۰ ساله بشه تمام هزینه هاش رو قبول میکنیم اما غزل را ببره خونه.
 اما با هسمرم قرار گذاشتیم اگر غزل را کسی برای فرزند خواندگی نبرد و ما به شرایطی رسیدیم که زندگیمون یک روال ثابت داشت غزل را به خونه بیاریم. تا وقتی غزل دختر کسی نیست قطعا دختر دور از خانه ماست که امیدواریم بتونیم به خونه بیاریمش.
انتخاب همیشه سخته. اما اینجور انتخاب کردن ها از من بشنوید دردناکه.

.
مادرم میگه برای بزگ شدم باید بهای سنگینی رو پرداخت. گمان میکنم دیگه کم کم میتونم ادعا کنم دختر بزرگی دارم میشم.

برای پریناز خانوم:

عزیز جون من از حرفت ناراحت نمیشم. من خودم همیشه به همه میگم اگر میتونید فرزند خوانده بیارید. به برکت داشتن یا نداشتنش هم کار ندارم. برکت سفره هر کس پیش خداست که امیدوارم همه لایقش باشیم. من میگم برای دلتون برای بزرگ شدن خانوادتون فرزند خوانده بیارین. برای دادن یک آینده بهتر به یک فرزند از خانواده بزرگ آدم.

حالا اینکه ما غزل را از سر هوس میخوایم یا نه. گمانم جوابت نه باشه. اگر غزل هوس بود که خوب باید فراموش میشد. شما که این کار رو کردی میدونی بچه مثل غزل زیاده توی بهزیستی. من و همسرم اگر هوس کرده بودیم باید میگفتیم این نشد یکی دیگه. اما از خود بچه برای ما مهمتر سرنوشتش بود و هست. من و همسرم خیلی فکر کردیم اما واقعا بیماری غزل جوریه که باید ۲۴ ساعت هفت روز هفته پرستارش باشی. ضمنا این که گفتی این بچه  مادر میخواد نه پول. منم قبول دارم و به همین خاطر هم هنوز احساس گناه دارم اما عزیزم بزار قبل از اینکه در مورد چیزی شعار بدیم واقع بین باشیم. این بیماران از هر چیز بیشتر به پول احتیاج دارند. شما یک سراغ از خانواده های پی کی یو بگیرین متوجه میشین که هزینه یک بچه پی کی یو در ماه چند برابر یک بچه معمولیه.تقبل هزینه های غزل کمترین کاریه که ما براش میکنیم.

 ما خودمون باید برای درمان نابارورویمون مرتب توی بیمارستان و مطب دکتر باشیم. نگهداری از غزل با این شرایطش شاید میشد حکایت ثواب و کباب کردن. این تصمیم بر اساس توان و قدرت ما بود نه خواست میل واقعی قلبمون. خیلی ها هستند فرزند معلول و بیمار قبول میکنند. من از ته دلم تحسینشون میکنم و آرزو میکنم ما هم بتونیم مثل اونها باشیم. مثل شما.

نویسنده : mamani در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


یوزپلنگانی که با من دویده اند .....

دوست دارم این پست رو برای کسانی بنویسم که چندین ماه با بالا و پایین زندگی ما پیش آمدند. دلگرممون کردند و گاهی هم ندونستند که چه کردند.

فکر درست کردن وبلاگ و نوشتن این روزها برای من بیشتر برای این بود که مثل یک دفترچه خاطرات روزانه برای فرزندم حفظش کنم ولی با گرفتن اولین نظرها کم کم احساسم در گیر شد.
نمیخوام ادعا کنم که وبلاگم پر بیننده است چون اصلا قرار نیست که باشه. من نه از اتفاقات راست یا دروغ زندگیم مینویسم نه سعی میکنم از یک خبر کوتاه یک جنجال درست کنم نه از ندیده و نشناخته شدن در این دنیای مجازی برای جوره دیگه نشون دادن خودم و زندگیم سو استفاده میکنم.  نه از موضوعات جذاب مینویسم.
من فقط یک بخش از زندگیم را با صداقت  برای خودم و فرزندم روایت میکنم و خوشحالم که با دوستهایی هرچند کم اما عزیز و شریف به شراکت گذاشتمشون.
دوست دارم از همه یوزپلنگانی که با من دویده اند و اجازه دادند تا وقت هایی که کم میآوردم در باد نیروی مثبت پیغام هاشون بدوم تشکر کنم.

واما اینکه از این به بعد چه خواهد شد....
به قول جناب حافظ
تا بگویم که چه شد کشفم از این سیر و سللوک
بر در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت در بیگانه روم
دوستام که من رو میشناسند میدونند من سالهاست حافظ میخونم.
اوایل که جوانتر بودم فقط میخوندم و از خوندنش لذت میبردم از ریتمش از کلماتش اما خیلی معنی را نمیفهمیدم.
کم کم از پشت این غزل ها چیزهایی آمدند بیرون که ورای اون زیبایی ظاهری بودند. الان که حافظ میخونم بیشتر از ده سال پیش لذت میبرم اما امیدوارم ده سال دیگه خیلی بیشتر از امروز لذت ببرم.
منظورم از گفتن این داستان این بود که وقتی غزل وارد زندگی ما شد من معنی این اتفاق را نفهمیدم.
واقعیت اینکه ما ناراحتیم. از اینکه بعد از اینهمه ماه به اونچیزی که میخواستیم نرسیدیم. من عذاب میکشم از دیدن وسایل دخترم و اتاقی که هرگز پر نشد.
من از بیرون رفتن از خونه و دیدن مادرهایی که نوزادانشون را محکم بغل کردن تا سرحد خفگی حسودیم میشه.
من از دیدن تبلیغ هایی که توشون بچه ها هستند بیزارم. من از اینکه امثال عید نمیتونم برای سه نفر سفره بچینم دلم نمیخواد عید بیاد.
واقعیت اینکه من ناراحتم.
اما...
دارم کم کم معنی این غزل را میفهمم.اولش خودم را با گفتن اینکه این حکمت خداست آروم کردم. اما ایم آرامش عمیق نبود. من احتیاج داشتم تا مثل هر مادری که فرزندش رو از دست داده عزاداری کنم. و کردم. اشک ریختم. داد زدم. ببخشید خدایا اما چرت و پرت هم کم نگفتم.
و کوه آتشفشان غمم سبک شد. یک روز صبح احساس کردم دیگه تمایلی به گریه کردن ندارم.
اینرو باید مدیون نیروهای مثبت همه کسانی باشم که برای من دعا کردن.
از همون روز دارم معنی این غزل را که وارد زندگی ما شد میفهمم.
کم لطفیه اگر فکر کنیم نتیجه این داستان اینکه همه بچه های بهزیستی بیمارند یا یک چیزیشون میشه.خیلی از بچه ها سالم تحویل خانواده جدید شدند و الان در سالهای جوانی و نوجوانی شون هستند. من خودم چند تایی رو از نزدیک میشناسم.کی خبر داره شاید یکی از دوستانمون یا همکلاسی هامون همچین قصه ای داره.


من بعد از اینکه بیماری غزل را تشخیص دادند شروع به سرچ کردم. و یک انجمن حمایت از بیماران فنیل کتینوری در ایران پیدا کردم.
گرچه که شاید هنوز برای اعلام اینکه غزل این بیماری داره یه نه زود باشه اما ببینید این دختر تا به حال چه برکتی برای بچه های دیگه بوده.
بعد از ماجرای غزل شیرخوارگاه موظف شد برای همه بچه ها این آزمایشات را انجام بده و این یعنی ۳۰ نوع بیماری ژنتیکی در بدو ورود بچه ها پی گیری . پیشگیری و درمان میشه.

بیماری فنیل کتونوری برای خانواده بیمار بار مالی زیادی داره که عموما خانواده های این نوع بیماران تووانایی تقبلش را ندارند. از طرفی من و همسرم با بنیادی آشنا هستیم که برای بچه های سالم و بیمار فقیر کفیل مالی از سرتاسر دنیا قبول میکنه و فکرش را بکنید که اگر برای بچه های پی کی یو هم این بنیاد کفیل بگیرد چه اتفاق مبارکی برای این بچه ها خواهد بود.

منو خانواده ام شما و خانواده هایتان با بیماری به نام فنیل کتونوری آشنا شدیم و میتونیم تصمیم بگیریم براشون کاری بکنیم یا فقط درس عبرت بگیریم که  بچه از بهزیستی نیاریم.
بهزیستی طرح ما رو برای تغذیه نوزادان شیرخوارگاه ها با شیر مادران داوطلب در دست بررسی داره و کی میدونه شاید در کشور ما هم برسه اونروزی که مادرانی که دواوطلب هستند برند شیرخوارگاه و به نوزاد هایی که روزهای سختی رو پشت سر دارند شیر واقعی بدند.
بعد از این نه ماه حتما دیگه همتون میدونین من عاشق مادر بودن هستم. من عاشق بغل کردن فرزندم و بوسیدن و بوییدنشم.
اما کشف من از این سیر سلوک همسری هست که میدونم تا ابد میتونم براش ناز کنم و با خیال راحت روش حساب کنم . من حتما یک کاره خوب در زندگیم کردم که خدا چنین همسری رو نصیبم کرده. دوستان و خانواده ای هستند که قدرشون رو میدونم.

و خدایی که ذره ذره داره این غزل زیبا را برام معنی میکنه. غزلی که هرگز تصویر اون ژست لبهای غنچه و چشمهای گردش رو از ذهنم پاک نمیکنم.

دیدن که دیوان حافظ یک جلده اما تفسیرهاش چنیدن جلد هستند. باید دید تفسیر این غزل تا چند جلد پیش میره.

نویسنده : mamani در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


روزی روزگاری غزل مادر...

نوشتن این پست بعد از این راه دراز سخته اما باید این قصه به جایی برسه.

 

بعد از نه ماه دوندگی ، تحمل استرس تا حد مرگ، بعد از اینهمه برنامه ریزی و همه اون سختی هایی که کم و بیش همه میدونین دو هفته پیش بعد از کلی تماس با بهزیستی دختر 2 ماهه ای روبه ما معرفی کردن به نام غزل.

 

غزل زیباترین نوزاد دختریه که میشه پیدا کرد. پوست سفید و گونه های گلبهی. یک بینی ظریف و سر بالا و چشم هایی که فقط میشه گفت زیباترین تیله های دنیا.

 

خوب مسلمه که کسی نمیتونه با دیدن غزل انتخاب دیگه ای بکنه.

یکی از دغدغه های  ما در تمام این مدت سلامت بچه بود. بعد از کلی جستجو ما یک خانم دکتر فوق تخصص نوزادان پیدا کردیم که همین جا دوست دارم براش آرزوی همه بهترین های دنیا و به قول قدیمی ها آخرت را بکنم.

 

با شیرخوارگاه قرار گزاشتیم  تا روز بعد برای بردن غزل به دکتر مراجعه کنیم. اما روز بعد مدیر شیر خوارگاه مخالفت کرد و گفت ما نمیتونیم بچه زیر 6 ماه ببریم.

حقیقت اینکه اینقدر غزل زیباست که دلشون نمیومد به این راحتی از دست بدنش. از اونروز دیگه ما دست بریدیم که بتونیم این بچه را بگیریم اما حکمت خدا چیز دیگری بود. بعد از چند روز که فقط خودمون میدونیم به ما و خانواده هامون چی گذشت شیرخوارگاه گفت میتونین بچه را ببرید.

 

غزل را گرفتیم و برای آزمایش بردیم. یک پنجشنبه سرد همسرم با کلی خواهش و تمنا تونست از دکتر ها خواهش کنه غزل را ویزیت کنند. یکی از دکتر ها ما را در منزلش قبول کرد و دیگری به خاطر غزل من از شرق تهران اومد غرب تهران.

 

برای غزل آزمایش نوشتن و اودیومتری و اپتیومتری. گرچه هر کسی که غزل را دید عاشقش شد و معتقد بود سالم سالمه.

غزلکم با صبر با ما پیش دکتر ها اومد . گذاشت تا خوب معاینه اش کنند. شنبه غزلکم را بردیم آزمایشگاه و ازش نمونه خون گرفتند. عصر هم برای شنوایی سنجی رفتیم.

دخترکم مثل یک فرشته به هر جا که سرک میکشید همه را مفتون خودش میکرد. شنوایی سنجی به ما اعلام کرد غزل کم شنوایی داره. اما من و همسرم تصمیم گرفتیم ادامه بدیم. پیش خودمون فکر کردیم کم شنوایی درسته خطرناکه اما میشه با یک عمل و یک کم سختی درمانش کرد و این دختر و داشتنش می ارزه.

 

این چند روز تا جواب آزمایش ها آماده بشند فقط خدا میدونه به ما چی گذشت. نذری نموند که برای سلامت غزل به دل و فکرمون نیاد و سجاده ای نبود که خیس نشه.نماز مستحبی نبود که مادر همسرم نخونه و دعایی نبود که مادرم نکرده باشه.

همسرم با کلی التماس و خواهش از آزمایشگاه و تقبل مبلغ بیشتر  جواب آزمایشی که باید 14 روزه حاضر میشد 3 روزه گرفت.

جواب ،جواب نذر ما نبود. غزلکم یک نوع بیماری داره که از هر ده هزار نفر یک نفر به اون مبتلا میشه و در کل ایران فقط 570 نفر به  اون مبتلا هستند.غزل فنیل کتونوری داره.این بیماری اگر به موقع درمان نشه نوزاد از 4-5 ماهگی به عقب افتادگی ذهنی مبتلا میشه و این یعنی آخر خط.

اولش خواستم داد بزنم و بگم این چه عدلیه؟ مگه تو خدای من نیستی؟ مگه ندیدی چی کشیدیم؟ مگه ما نیتمون خیر نبود؟

اما اگر فکر کردین این آخر قصه ماست اشتباه میکنین. نه.

ما نه ماه سختی کشیدیم. نه ماه دویدیم  خسته شدیم دوباره بلند شدیم. نه ماه از ته دل دعا کردیم تحمل کردیم. نه این آخر این قصه نیست.این قصه درست تعریف نشده. ما باید اینطور این قصه را تعریف کنیم که:

نه ماه پیش مادری از یک خانواده فقیر باردار شد. شاید برای بار چندم. و شاید میدونست این کودک هم مشکل دارد اما دلش نیومد آنرا سقط کند .نه ماه پیش زن و شوهری تصمیم به فرزند خواندگی گرفتند. نه ماه مادری برای سلامت جنینش دعا کرد. نه ماه زن و مرد سختی کشیدند. نقشه ریختند. محاسبه کردند. نوزاد متولد شد. بیمار.مادر توان نگهداریش رو نداشت.  زن و مرد علی رغم مخالفت بهزیستی برای تحویل نوزاد زیر 4 ماه با سماجت نوزاد را گرفتند.

شاید هر کس جای ما بود به نتیجه آزمایشات معمولی بسنده میکرد و سراغ بیشتر نمیرفت. اما ما غزل را برای آزمایشات ژنتیک بردیم. شاید هر کس دیگه ای بود از ذوق زیبایی غزل به معاینه یک متخصص اطفال بسنده میکرد که هرگز نمیتونست بیماری غزل را تشخیص بده. غزل از نظر پزشک بهزیستی و یک متخصص اطفال دیگر سالم بود. اما ما و غزل همیشه ممنون سرکار خانم دکتر راد فر عزیز   فوق تخصص نوزادان خواهیم بود که زندگی غزل رابا دقت و دانش نجات داد.

حتی ما برای غزل در دو آزمایشگاه آزمایش دادیم اما به دلیل استفاده از کیت بی کیفیت غربالگری آزمایشگاه اول اونرو سالم تشخیص داد اما خوشبختانه آزمایشگاه مسعود تونست درست تشخیص بده.

آخر این قصه این طور باید تعریف بشه. خدا موجودی عزیز را آفرید. زن و مردی وسیله شدند تا بیماری این طفل عزیز به موقع تشخیص داده شود تا اون بتونه با رعایت رژیم غذایی خاص و یک عمل کوچیک یک زندگی سالم داشته باشه. ما نتونستیم غزل را در خانه نگه داریم چون نیاز به مراقبت 24 ساعته داره. اما با کمال میل حامی اون شدیم و قصد داریم به امید خدا تمام تلاشمون را بکنیم و از هیچ چیز دریغ نکنیم تا این عزیز دلمون سالم بمونه.اگر بیماری غزل تشخیص داده نمیشد اون از 2 ماه دیگه به سمت عقب افتادگی پیش میرفت چون در بهزیستی این آزمایشات دقیق براش انجام نشده بود و نمیشد.

دلمون میخواست غزل را به خونه بیاریم اما نمیدونیم آیا میتونستیم ازش درست نگهداری کنیم یا نه. اما الان میدونم در دستهای خوبی نگهداری میشه. پرستارهای 24 ساعته و تمام امکاناتی که خدا در اختیار ما قرار داده تا به او کمک کنیم.

قصه که اینطوری تعریف بشه حرفی نداریم جز اینکه بگیم خدارا شکر که ما را سر راه غزل قرار داد تا بتونیم برای این غزیز دل خدا کاری کنیم. همسرم به من که ناراحت غزل بودم گفت غزل خدایی داره که به خاطرش نه ماه دو تا آدم بزرگ را دوانده ، دو تا خانواده را به دعا مشغول کرده، همه جور وسیله براش مهیا کرده که سالم بمونه. غزل خدای بزرگی داره. معجزه که حتما نباید یک دفعه از آسمان نازل بشه. غزل معجزه عشق خداست.من به شما میگم در همین شیرخوارگاه ها فرشته هایی هستند که سایه ابر معجزه خدا بر سرشونه و فقط میشه گفت نعمتند. ما برای غزل آزروهای زیادی داریم. شاید یک روز هم غزل آمد به خانه ما.

غزل زیباترین غزلی بود من تا به حال خوندم.غزل نعمت زندگی ما است. امیدوارم خدا برای ما هم قسمت خوبی در نظر گرفته باشه.
نویسنده : mamani در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


برای دخترکم ...

مثل همه مادرانی که در انتظار کودکانشون هستند و گاهی در رویاهای آینده غرق میشن منهم دیروز غرق رویای آینده دخترم بودم.

رویاهای همه مادرها همیشه چیزی جز خوشبختی فرزندشون نیست.میبینن که بچه ها بزرگ میشن .که راه میرن. که دندون هاشون یکی یکی در میاد. رویا ها همیشه شیرینند. گرچه که گاهی یک دلواپسی هایی از پشت کوه ها سرک میکشند اما رویا شیرینه.

این دل نوشته یک مادر برای دخترشه که روزی اونرو خواهد خوند.

دخترم ، منهم مثل همه مادرها برای تو رویا های شیرینی دارم. اما توی همه این رویا ها روزی رو میبینم که من با دخترم نشستم و قرار راز بزرگی رو براش فاش کنم.نمیدونم اونروز چی میشه. شاید اینقدر رابطه ما تا اونروز قوی شده باشه که این راز هیچ خللی توی زندگیمون ایجاد نکنه. شاید هم همه روال زندگیمون را عوض کنه.

دختر مامان ، دلم میخواد برات از سختی بدست آوردنت بگم تا هیچ وقت به فکرت هم نرسه که تو یک اتفاق ساده و آسون بودی.

از روزی که حیات پیدا کردی مادرت به خاطر تو سختی کشیده. شاید طرد شده. شاید کارش رو از دست داده. شاید محبور بوده به خاطر علاقش به تو با هر درد و سختی تورا نگه داره به امید تولدت. نه ماه به خاطر تو سختی کشیده.

من تولدت را نمیدونم چون ندیدم اما میدونم آسون نبوده. تولد همیشه سخته چه اولیش چه دوبارش. برای متولد شدن باید درد کشید. فریاد زد. برای تولد تو کسی درد کشیده . از ته وجودش فریاد کشیده. سختی دیده.تا تو متولد شدی.

فکر نکن رها کردن هیچ فرزندی برای مادرش آسونه. مادری که نه ماه را تحمل میکنه نمیتونه به راحتی تصمیم به رها کردن فرزندش بگیره. چون اگر میتونست نه ماه رو به خودش زحمت نمیداد و همون اول وقتی اندازه یک لوبیای کوچولو بودی رهات میکرد.

مادرت با عذاب و درد تو را به سرنوشت سپرد. روزی تو هم مادر میشی و باور میکنی که مادرت همیشه یک کنجی از دلش زخم رها کردن تو را داره.

از خودم برات میگم. از روزی که با این تصمیم اومدیم . این تصمیم آسون نبود. گرچه که گوشه های دلمون به خودمون برای این تصمیم افتخار میکنیم اما مادرم آسون نبود و نیست. یک روز تو هم مادر میشی و میبینی آسون نیست.

از روزهای گرم تابستون برات میگم که منی که یک قدم راه را  هم با ماشین میرفتم به خاطر کارهای اداری شما باید از پارک شهر تا بازار را پیاده میرفتم و میومدم. شاید چند بار در روز.

از روزهایی که باید توی پزشکی قانونی کنار دزد و معتاد دستبند به پا و دست مینشستیم تا آزمایش بدیم.

آسون نبود که به خاطر انجام شدن سریعتر کارهامون منت هر کس و ناکسی را که کم هم نبودند بکشیم.

نبودی روزهایی که پله های دادگستری را با امید بالا و پایین میکردیم. نبودی روزی که اشک مامانت رو توی همون دادگستری در آوردن تاهمه بفهمند که من دلم شکسته.

سخت بود که هر روز جلوی منشی بی ادب قاضی سر خم کنیم و بابایی هی پاکت پر توی جیبش بکنه تا یک امضای ساده را برای ما بگیره.

مادرم سخت بود که برای همه سفره دلمون را باز کنیم. برای قاضی برای منشی برای سرباز کلانتری برای مامور آزمایشگاه برای مددکار بهزیستی. برای همه توضیح بدیم هزار بار که ما تا حالا نتونستیم بچه دار بشیم. برای همه ثابت کنیم ما آدم های خوبی هستیم و صلاخیت نگه داری از تو رو داریم. اینکه تا توی خونمون را بهشون نشون بدیم و دیگه هیچ حریم خصوصی بین ما و اونها نباشه.

مادرم آسون نبود که به مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هات بگیم میخوایم چه کاری بکنیم.

آسون نبود که مامان نه ماه نقش یک زن باردار رو بازی کنه. آسون نبود به خدا آسون نیست.

فکر میکنی وقتی داشتیم با هزار شوق برات از مادر کر خرید میکردم و روی موبایل بابت خبر دادن مدیر جدید بهزیستی میگه ما بچه نمیدیم بره کشور کفر ما چه حالی داشتیم؟

فکر میکنی آسون بود که بیایم و از اول همه چیز را شروع کنیم. و تو همه این مدت از هیچ چیز خبر نداشتی.

فکر میکنی آسون بود که ببینم بابایی می خواد از شدت عصبانیت سر مدیر جدید بهزیستی را بکنه اما به روش نمیاره و توی خودش میریزه تا آقای مثلا دکتر کارها را از این خراب تر نکنه.

مامانی آسون نبود ببینم بابایی  همه تمرکز و اون اعتماد به نفسش داره از دست میره.چون همه حواسش به این بود که یک راه تازه پیدا کنه.یک راه دیگه به تو.

دختر مامان از همه سخت تر انتظاره. روزهایی که میخوای زودتر شب بشن و شب هابیی که خوابت نمیبره از خبری که فردا از از اون آبستنه.

اینهمه برنامه ریزی برای هر لحظه و هر دقیقه ، روزها فکر برای هزار نکته ریز و ظریف.

با هزار ترس و دلهره خبر گرفتن از بهزیستی  و شنیدن اینکه حالا صبر کنین.

آسونه که اتاقت رو با هزار شوق بچینم اما از ترس اینکه نمیدونم چی میخواد بشه پس نباید دل بست توش نرم.

روزی که راز بزرگ زندگیمون برات فاش بشه این رو بدون تو نه آسون آفریده شدی نه آسون متولد شدی نه آسون وارد زندگی ما شدی. از اون روزهای داغ تابستون تا این روزهای -۱۷ درجه هیچ لحظه ای آسون نبود.

برای اینکه تو به آسایش برسی قلبی رفت زیر پا تا تونست تصمیم بگیره که تو به آینده بهتری جدا از اون  نیاز داری. یک زن و مرد خورد شدن و دوباره ساخته شدن تا تو رو شریک خوشبختی خودشون بکنن.

تو اصلا اتفاق ساده ای نبودی و نیستی. تو یکی از پر ارزش ترین مخلوقات خدایی که اینطور به خاطرش باید همه امتحان بشند.  رویای من برای تو چیزی جز خوشبختی و آرامش نیست و میدونم که خدا هم همین تقدیر رو برای تو داشته.

روزی میرسه که تو خواهر بزرگ چند تا فسقلی دیگه هستی اما باور دارم که هیچ کدوم به سختی تو بدست نیومدند.

نویسنده : mamani در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


از کوهها نام مرا پرس وجو کنید ...

کوچکترید از آنکه مرا زیر و رو کنید
حتی اگر هر آنچه که دارید رو کنید

کوچکترید ازآن که بدانید من کی ام
از کــوهـهـا نـام مـرا پرس و جوکنید

ای بادهای سرد مخالف ! منم درخت
باید که ریشه های مرا جستجو کنید

ای بادهای سرد مخالف ! من ایستاده ام
این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید

برمن مباد ؛ تیغ شما زخمی ام کند
شاید به خواب ، مرگ مرا آرزو کنید

من ریشه در شقایق پرخون ، نشانده ام
گلهای سرخ باغ مرا خوب ، بو کنید

دوستان عزیز لطفا این یادداشت رو حمل بر خودستایی من نکنید. این یادداشت جواب به یک دوست(اگر بشه گفت) نه چندان عزیز بود که با فرستادن یک عکس و گزارش  میخواست ته دل چینی بند خورده من رو بلرزونه نمیدونم شاید هم میخواست به من کمک کنه . فقط خدا از نیت افراد با خبره به هر حال من حق جواب را برای خودم محفوظ دونستم و ازش استفاده کردم.

نویسنده : mamani در ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


وقتی مامانی کوچک بود ...

زمانی بود که من یک دختر بچه کوچولو بودم. این رو وقتی فهمیدم که مامانم لباسهای دوران نوزادیم رو که سالها نگهداشته بود به عنوان هدیه همراه باقی وسایل دخترم برام فرستاد.

باورم شد که منم یک روز اندازه یک بند انگشت بودم و همه دنیام آغوش مادرم بود . کاش میشد به یاد بیارم.نشستم و عکسهای قدیمی رو بیرون آوردم و به دختر بچه کوچولویی که توی همین لباسها برای دوربین ژست گرفته بود نگاه کردم. کاش میشد که خاطرات آن روزها را به یاد میاوردم.

نمیدونم مامانم هنوز من رو به چشم همون دختر کوچولوش نگاه میکنه یا اینکه من براش بزرگ شدم؟ شاید برای همینه که مامانم با چشم هایی پر از اشک شوق به من نگاه میکنه و میگه داری مامان میشی دختر. لباس های نوزادیم را که برام فرستاد خیلی خوشحال شدم. اما یک دست لباس بود که من تا امروز ارزششون رو نمیفهمیدم. یک پیراهن وکلاه ساتن سفید با گلدوزی صورتی که مادر مادرم برای من با دست دوخته بود. مادر بزرگم سالها پیش از تولد من فوت کرد. نه من دیدمش نه اون من رو. اما وقتی پیراهن رو دستم گرفتم خودم را وارث میراثی بزرگ دیدم. من زنجیر سوم نسل مادرهای خانواده شدم. فرقی نمیکنه چطور دارم مادر میشم اما احساس کردم این بهترین خوش آمد به دنیای مادر ها بود که من از مادر بزرگم گرفتم. روحش شاد.

همون زمانهایی که من یک دختر بچه بودم آرزوهای عجیب و غریبی داشتم. مثل اینکه شب ها خواب کارتون ببینم. یا اینکه یک روز وقتی انگشت اشاره ام را دراز میکنم یک گنجشک روی اون بشینه.

من هنوز هم امید دارم که وقتی انگشتم را دراز میکنم یک گنجشک کوچولو بدون ترس روی انگشت من بشینه. 

ما این روزها در انتظار دخترمان هستیم. شاید هر لحظه تلفن زنگ بزنه و به ما اطلاع بدند که نوزادی برای انتخاب وجود داره. روزهایی داریم همراه با یک جور دلهره ی شیرین و مردد. ما خوب میدونیم و خوب هم آگاهمون کردند که باید بچه ایکه به ما معرفی میشه را خودمان هم برای آزمایشات پزشکی ببریم تا از سلامتش مطمئن بشیم . یا خوب میدونیم که شاید خانواده ای پیدا بشند و ادعا بکنند بچه فرزند اونهاست (تا ۳ سالگی بچه این حق برای اونها هست) . و ما باید با اونها وارد یک جریان قضایی بشیم. هرچه به لحظه آخر نزدیک تر میشیم این دلشوره ها پر رنگ تر میشند.

دلهره های ما مثل سایه های نمایش سایه بازی گاهی پر رنگ میشند گاهی کم رنگ. اما همه سایه اند . سایه ای از این حقیقت که من وهمسرم به زودی تبدیل به یک خانواده سه نفری خواهیم شد. سایه ها همیشه با ما هستند اما ما دعا میکنیم هر روز کم رنگ و کم رنگ تر بشند.

من هنوز همون دختر بچه ای هستم که آرزو داره روی انگشتش یک گنجشک بشینه. اینبار با ایمان بیشتر انگشتم را دراز کردم. ماه هاست که منتظر این گنجشک کوچولو هستم. گاهی از خستگی انگشتم میلرزه اما هرگز پایین نیاوردمش. اینقدر محکم انگشتم را صاف نگه میدارم تا گنچشکم به اون اعتماد کنه و بدون ترس روش بشینه. میدونم که هیچ گنجشکی رو نمیشه مجبور به نشستن کرد اما توی این آسمان پاییزی گنجشکی هست که داره به انگشت من نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه آیا بشینم؟

دوستان نادیده ای دارم که اونهاهم منتظر هستند .مخصوصا یکی که منتظر  کفشدوزکش هست. براشون دعا کنیم.

نویسنده : mamani در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


شما جای من ....

شما جای من ....

نمیدونم چه ویروسی توی تلویزیون ایران افتاده که چند وقته شدیدا سریال هایی با موضوع ناباروری میسازه.

حالا این اشکالی نداره خوب اینم یک مشکل در جامعه است اما عجیبش اینکه همه زنهای این سریالها با هم تصمیم گرفتند تظاهر به حاملگی کنند!!!

از سریال شبکه ۵ تا شبکه ۱ همه این خانوم ها تصمیم دارند به اطرافیانشون نگند که باردار نمیشند و تظاهر به بارداری بکنند تا یک بچه دیگه به عنوان بچه خودشون وارد خانواده کنند.

حالا باز این هم به کنار اما این آقایون نویسنده و کارگردان اصلا یک زحمتی نکشیدند که ببینند حال این جور مادرها در این زمان ها چه طوره.

سریال شبکه ۵ که اینقدر سر سری و دست و پا شکسته این دوران را نشان داد که من از کارم بدم اومد و بماند که چه نتیجه گیری اخلاقی لوسی هم آخرش کرد.

این سریال جدید شبکه یک هم امیدوارم آخرش به خیر منتهی بشه. اما این ملک و روزگاری که من میبینم بعید به نظر میاد.

حداقل زحمت نکشیدند یک کم تحقیق کنند. انقدر این دوران را راحت نشون میدند که کم کم تظاهر به بارداری مد میشه.

حالا باز اینم به کنار.اما نمیدونم این چه حکمتیه همه زنهایی که نمیتونند مادر بشند در سینما و تلویزیون ایران یک جورهایی ناراحتی روانی هم چاشنی دارند.

به گذشته که نگاه میکنم میبینم توی هیچ فیلم ایرانی زنی که بچه دار نمیشه مثل آدم های نرمال نبوده. همه افسرده . دچار اختلال روانی . در حال طلاق و از هم پاشیدن خانواده.

آخر سر هم یا رضایت میدند شوهر که همیشه خدا هم توی این فیلمها بی عیب و سالم هست از حقش برای گرفتن همسر دوم استفاده کنه یا طلاق میگیرند یا اگر دیگه خیلی روشنفکر باشند یک بچه را به فرزندی قبول میکنند.

این سریال شبکه یک را که نگاه میکردم یاد همه فیلمهایی با یک همچین موضوعی حالا چه به عنوان موضوع اصلی چه حاشیه فیلم افتادم.

شما جای من...

از دیشب دارم فکر میکنم ایراد از ماست یا از فیلم ها؟ ماکه مثل آدم های معمولی زندگی میکنیم. بچه دار نمیشیم. اما سر بچه دعوا نمیکنیم . همسرم قصد ازدواج مجدد نداره و بر عکس همه مادر شوهر های این فیلم ها مادر همسرم خیلی هم از کاری که می خواهیم بکنیم خوشحاله.

بر اساس گواهی پزشکی قانونی ایران هم هر دو در سلامت عقل هستیم. من هم اصلا شبیه این زنهای مظلوم و تو سری خورده این فیلم ها نیستم. دچار روان پریشی هم خدا رو شکر نیستم.

راستش را بگم من اصلا فکر نمیکنم این نویسنده و ها کارگردانان محترم زحمت یک کم مطالعه را کشیده باشند. همه این تصویر هایی که این فیلم ها به جامعه از یک خانواده نابارور میدن غلطه.

چون اولا همیشه زن مشکل داره و مرد اصرار. در حالیکه خیلی وقتها بر عکسه و از همه مهمتر این مشکل زوج است نه فرد. یعنی یک زوج بچه دار نمیشند .

دوم اینکه کی گفته زنهایی در چنین شرایط افسرده و ببخشید خل و چل میشند؟ البته که ناراحت میشیم. غصه میخوریم گاهی داغ هم میکنیم. (شما نشنیده بگیرید اما گاهی قاطی میکنیم و حرف نامربوط هم میزنیم) اما مثل همه آدم ها و زنهای نرمال که ناراحت میشن. دیگه این اداها و توهم و مظلوم نمایی برای چیه؟ منکه عادت ندارم مثل این زنهای فیلم های ایرانی هر روز یک عروسک بغلم کنم یا یک اتاق پر از وسایل بچه بچینم و برم بشینم توش اشک بریزم!

کی گفته خانواده ها همیشه مخالفند و در صدر مخالفین خانواده همسر به خصوص مادر شوهر؟

آخه اگر خانواده ها این برخورد ها رو بلد هم  نباشند یا تا به حال بهش فکر نکرده باشند که از همین فیلم و سریالها به شکر خدا حسابی آموزش رفتار کاملا غیر منطقی را می بینند.

همیشه هم که پایان مشخصه . زن فداکار یا احتمالا مرد فداکار!! گاهی هم تو نیکی میکن و در دجله انداز و اینکه معجزه از شما دور نیست!

اونوقت میگن فرهنگ سازی. تلویزیون و سینمایی که حتی نمیتونه زحمت بکشه و یک تصویر درست و عاقلانه از یک خانواده نابارور بده چه فرهنگی را می خواد بسازه؟

اصلا من موندم جوانها و خانواده ها چه چیزی باید از تلویزیون و فیلم برای ارتقای روابط خانوادگیشون یاد بگیرند؟ اینکه زنها یا باید مظلوم باشند یا غلدر و حد وسطی نیست. رابطه زن و مرد در حد یک حال و احوال پرسی و آشپزی خانوم خلاصه بشه و کجا دیدین که زن و مرد بشینن و با هم شور کنن و تصمیم بگیرند؟؟. اینم از بازگویی مشکلات خانواده ها. دیدن تا به حال ته یک کدوم از این فیلمهای خانواده های در حسرت بچه ، زن و مرد بگن بابا بی خیال بچه زندگی را خوش است !!! یا زن و شوهر از سر ناچاری و با لب و لوچه آویزون و به قصد ثواب آخرت سراغ فرزند خواندگی نرند؟

یا اصلا واقعیت را نشون بدن؟‌اینکه برای درمان ناباروری در ایران چقدر خانواده ها درگیر هزینه اش هستند؟اینکه به خانواده ها یاد بدند این هم یک مشکل است که راه حل داره و تو رو به خدا به جای نمک اشیدن به زخم این زوج ها حمایتشون کنید؟  برعکس اکثر این فیلمها خیلی از زوج های نابارور منزل چند هزار متری و ارثیه قاجاری ندارند که هزینه درمان براشون در رده آخر اهمیت باشه.

البته خانه از پای بست ویران است           مامانی دربند نقش ایوان است

به قول شاه قاجار : همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.!!!

نویسنده : mamani در ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


کفتر شانس

بچه که بودم یک روز هایی با خواهرم و مامانم مینشستیم توی پارک و برای کبوتر های تپل و تنبل پاریسی شیرینی یا نون خرد میکردیم.

این جور وقتها یک دسته بزرگ کبوتر میان دور آدم جمع میشن و بدون ترس بهت نزدیک میشن.از این کار خوشم میومد و هنوز هم وقتی از اون کبوتر های تپل میبینم یاد اون روز ها میافتم.

اما تصور کنید برای چند تا کار عقب افتاده بانکی و اداری دو روز وقت دارید و دوباره باید برگردید ایران. روز آخر عصر پرواز دارید و صبح ساعت ۱۰ که دارید از پیاده رو بدو بدو رد میشین احساس میکنید یک چیزی روی شما سنگینی میکنه.

وقتی نگاه میکنید میبینید دلیل سنگینی عبور بیموقع شما از زیر منزل یک کفتر تپل بوده که احتمالا شب قبل سیلاکس مصرف کرده.

حالا شمایید و یک کت نازنین فلانل طوسی که از کتف تا پایین آستین رنگین شده و موهاتون که نگم بهتره.

بدو بدو میرین توی یک مال تا توی دستشویی به اموراتتون رسیدگی کنید. البته به قول بابام باید خدا رو شکر کنم که اونجا حداقل یک دستشویی تمییز پیدا میشه که بشینی با کمک خانم مسئول دستشویی کتت و موهات رو تمییز کنی. حالا تصور کنید این اتفاق توی تهران براتون بیافته!!!

وقتی برای دیگران از این اتفاق تعریف کردم همه  گفتن بابا خوش به حالت برات خوش شانسی میاره. من تا به حال نشنیده بودم این چیز ها هم خوش شانسی میاره. خوب دیگه آدم توی این شرایط اینو نگه چی بگه . باید یک چیزی بسازیم که حداقل دلمون خنک بشه. میگیم شانس میاره. من که نشستم ببینم میاره یا نه!!!!

 حالا که نگاه میکنم میبینم اون لحظه انگار دنیا روی سرم خراب شد ولی نهایتش با ۳۰-۴۰ دقیقه تاخییر به کارهام رسیدم کتم هم خراب نشد. شاید خوش شانسیش توی همین بود که این اتفاق توی تهران نیافتاد.

ولی از این به بعد هم مراقبم از زیر خونه این کفتر تپل ها رد نشم هم دیگه وقتی کفتر تپل میبینم تنها یاد خاطره نیمکت پارک و یک مشت تپل تنبل که قر میدن و این ور اونور میرن نمی افتم:)

نویسنده : mamani در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس